ماشین را روی یک بلندیِ بی آب و علف پارک کردیم. محمد گفت:

-         - بیا اینم یه جای دنج!

روی تخته سنگی ایستادم. از آن بالا می­شد شهر را یک جا تماشا کرد. آپارتمان­های بلندِ تازه­ساز با پنجره ­هایی که از آن فاصله مانند نقطه های روشن به نظر می ­آمدند، روبرویمان قد کشیده بودند. روی همان تخته سنگ نشستیم. محمد برای هر دویمان سیگار روشن کرد  و با هم در سکوت، به منظره روبرو خیره شدیم. به سیگارم پک زدم و رو به محمد که توی فکر بود، گفتم...