سپرده به زمين / بیژن نجدی
طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آويزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پايين می رفت. بوی صابون از موهايش می ريخت. هوای مه شده ای دور سر پيرمرد می پيچيد. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روي شانه هايش انداخت احساس کرد کمی از پيری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبيده است و واريس پاهايش اصلا درد نمی کند. صورتش را هم در حوله فرو برد و آن قدر کنار در حمام ايستاد تا بالاخره سردش شد. خودش را به آينه اتاق رساند و ديد که بله، واقعا پير شده است.
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.