سپرده به زمين / بیژن نجدی

 

طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آويزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پايين می رفت. بوی صابون از موهايش می ريخت. هوای مه شده ای دور سر پيرمرد می پيچيد. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روي شانه هايش انداخت احساس کرد کمی از پيری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبيده است و واريس پاهايش اصلا درد نمی کند. صورتش را هم در حوله فرو برد و آن قدر کنار در حمام ايستاد تا بالاخره سردش شد. خودش را به آينه اتاق رساند و ديد که بله، واقعا پير شده است.

ادامه نوشته

ماهي وجفتش/ابراهيم گلستان

 

مرد به ماهي‌ها نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگ‌ها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديواره‌اش دور مي‌شد و دوريش در نيمه تاريكي مي‌رفت. ديواره‌ي روبروي مرد از شيشه بود.

ادامه نوشته

زیر باران | ميترا الياتي

 

زن از پياده رو به خيابان پر از ماشین نگاه كرد و گفت: «بگو ببينم بدجنس ناقلا ديشب دلت برام تنگ نشد؟»
پسرك چيزي نگفت. از بغل اش گردن كشيده بود به خيابان شلوغ و براي ماشيني كه دور و دور تر مي شد دست تكان مي داد.
زن قدم كه بر مي داشت لبه ی ريش ريش پالتو پانچواش روي هم موج مي خورد: «جوابمو ندادی! »
نگاه پسرك هنوز به انتهاي خيابان بود.
زن گفت: «حالا چرا اينقدر عجله داشت. فكر نكرد ممكنه باهاش كار داشته باشم؟ »
پسرك چشم از خيابان برداشت: «مي خواست بره اداره .»

ادامه نوشته