نقد داستان م.مدیر/ب. شیبانی
از اصول اولیه داستان نویسی که از زمان الن پو رایج شده ٬ می توان به دو مطلب اشاره کرد: یکی وحدت ارگانیک داستان. یعنی تمام اجزا داستان باید در راستای یک محور قرار داشته باشند و دیگری حس کامل بودن داستان.به این معنی که داستان که به نقطه ی پایان رسید خواننده حس کند داستان کامل شده.نه کم دارد و نه زیاد.
اگر بخواهم از متن مثال بیاورم حضور حاج مش كبلايي ممد و روایت زندگی خانوادگیش هیچ کمکی به داستان نکرده و در خدمت داستان و محور ان نبوده است. و صد البته اضافی ست یعنی هر دو اصل فوق را نقض می کند. تصور کنید این بخش حذف می شد چه اتفاقی می افتاد؟به نظر من بهتر هم می شد. همینطور قسمت کارگری که خوابیده صرفا در یکی دو جمله کافی بود و بخشهایی که راوی از احتمال مرگش گزافه گویی می کند هر دو ویزگی فوق را نفض می کند.
مورد دیگر در خصوص نوع قضاوت های راوی ست.. اینجا به طور مشخص دید بد بینانه و مقرضانه راوی به آدمها و محیط اطراف داستان مد نظرم است.
" از طرز نگاه کردنش و دهان کجش معلوم بود."
" خیابان شلوغ بود و پر از دود و کثافت"
" و انگشتش را تا نیمه توی بینیاش ميكرد؛ آن هم به زور و با غيظ. همانطور صاف توي چشمهايم نگاه ميكرد"
" یک ساختمان چند طبقه با نمای شیشه. شیشههای آبی تیره. آبی تیرهای که به سیاهی میزد. ظاهرش شبیه آنچه که من تصور ميكردم، نبود."
" صدای پچ پچ اعصاب خورد کن"
" صدايش خش داشت. بدجوري هم خش داشت."
". کلا بیناباجی بیرگ بود. هیچ کس تصورش را هم نمیکرد او با آن قیافه و گردن درازش که شبیه گردن غاز بود، در آموزش و پرورش استخدام شود"
" طور خاصی نگاهم کرد که زیاد خوشم نیامد."
" مخصوصا این که با آن هیکل لاغر، شکم بزرگ و برآمدهای داشت. احتمالا چیزی مصرف میکرد. و گرنه چه دلیلی دارد که آدمی به لاغر اندامی او شکمی به این بزرگی داشته باشد"
همه ی آدمها و اشیا به یک نگاه قضاوت شده اند. نگاهی منفی و مقرضانه همراه با تنگ نظری. شاید یکی بیاید و بگوید خوب این داستان انسان مدرن تنهای امروزی است که تک افتاده و با همه سر جنگ دارد و از این قبیل امورات.اما من می خواهم بپرسم اگر مثلا بینا باجی پسری معصوم و تا حدی خجالتی توصیف می شد بهتر نبود؟ یا در خصوص نگاه کارفرما، اگر فاقد هر نوع برداشتی می بود چه؟می خواهم بگویم وقتی داریم موقعیت بدی را تصویر می کنیم (البته نظر شخصی است) به تضاد ها و کنتراست ها توجه کنیم. به پرسپکتیو و عمق توجه کنیم. به روحیات پیچیده و احساسات گاها متناقض آدم مدرن امروزی توجه کنیم.(نکته دیگر اینکه آیا به نظرتان این نوع نگاه در این شیوه نوشتن کلیشه نشده؟)
من قبول دارم وقتی شخصی در حس و حال مخصوصی قرار دارد همه چیز را با نگاه خاص خودش دنبال می کند. مثال همیشگی ام هم تصور آدمی است که در مراسم عزای پدر یا مادر یا...شرکت می کند. او در آن لحظات دائما تلخی می بیند. اما یک نکته خیلی اهمیت دارد.در همان شرایط غم و اندوه انسان گاه به شدت خنده اش می گیرد. برایتان پیش نیامده در شرایطی که نباید بخندید خنده تا ن گرفته؟طوری که از خنده روده بر شده اید؟ این همان پیچیدگی روانی آدمی است
مقصود، توصیف فضا ها و آدمها و ... خیلی یک دست در آمده و به کار لطمه زده است.
حرف اخر اینکه داستان برایم جذاب بود و لذت بردم و اگر غیر این بود کلمه ای درباره ش سخن نمی گفتم.به نویسنده اثر تبریک می گویم چون می بینم پیشرفت کارش را.
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.