یک دسته از موهای جلوی سرم را جدا کردم و پوش دادم. فرقم را کج باز کردم و كمي ژل زدم. يك قدم به عقب و جلو رفتم و سرم را تا جايي كه مي­شد جلو بردم و به صورتم توي آينه زل زدم. تا مقنعه­‌ام را پوشيدم، ديدم كه مادرم جلوام سبز شده است. دست­هایش را بغل گرفته و همان‌طور كه شانه­اش را به چارچوب در تكيه داده، با سرِ کج گفت:

-          داری می­ری مصاحبه استخدام دیگه!!!

لبه مقنعه­ام را بین انگشت سبابه و شستم صاف کردم و سر تکان دادم.  

دستش را به کمرش گذاشت و گفت:

-     باز می­خوای مثه دفه قبل بشه؟ گفته باشم! من حوصله ندارم شب غر غراتو بشنوم که چرا منو رد کردن؟ مگه من چم بود؟ کی از من بهتر و این حرفا!

انگشت اشاره­اش را برايم تکان داد و گفت: حواست باشه فقط!

وقتي می­نشینم و کلاهم را قاضی می­کنم، می­بینم خداییش مادرم حق دارد. ­غرغرهای پدرم از به قول خودش بی­رویه خرج کردن­های من روی اعصابش بود. اصلا برای همین است كه دوست ندارم مدام دستم را جلوی پدرم دراز کنم و از او پول بگيرم. برایم کسر شأن است. هر چند یکی نداند فکر می­کند من تا به حال همه مخارجم را خودم تأمین می­کردم. راستش من حتی برای خریدن یک پاک کن هم مانده­ام، چه برسد به چيزهاي ديگر. این است که حاضرم هر کاری بکنم تا پول و پله­ای جمع کنم. انگشتم را روی لبم کشیدم و رژم را پاک کردم. مقنعه­ام را جلو کشیدم و از خانه بیرون زدم.

حاج مش كبلايي ممد جلوی بقالی­اش نشسته بود. اين اسمي بود كه من رويش گذاشتم. به دو دليل. اول اين كه هم مكه رفته، هم مشهد، هم كربلا. چند بار هم رفته. و هم اين كه اين اسم نشان دهنده پولدار بودن او هم هست. هر وقت او را مي‌بينم همه‌اش اين فكر توي سرم مي‌چرخد كه چرا بعضی­ها اينقدر راحت پول‌دار مي‌شوند. شنيدم پدر پولداري داشته. اما وقتي پدرش مي­ميرد، وصيت‌نامه‌اش را باز مي‌كنند مي‌بينند همه اموالش را وقف امور خيريه كرده. به غير از خانه كلنگيشان كه بين بچه‌ها تقسيم شد. آن موقع حاج مش كبلايي ممد، فقط ممد خالي بود و آس و پاس! ده پانزده سال گذشته بود كه كاشف به عمل آمد وصيت‌نامه اصلي دست برادرِ بزرگ خانواده بود. اين كه از كجا همه فهميدند را هيچ كس نفهميد. حالا او كاسبي راه انداخته و هر روز صبح می­نشیند دم مغازه­اش و مردم را دید می­زند و کنارش یک پولی هم با فروش تخم مرغ و پنیر و ماست و این جور خرت و پرت­ها به جیب می­زند. هم زاغ سیاه مردم را چوب می­زند، هم حس کنجکاوی­اش را ارضا می­کند، هم کاسبی­اش را. جداً بعضی­ها چقدر بی­خودی خوش شانسند.

از کنار مغازه­اش رد شدم. سر تا پایم را برانداز کرد و سری تکان داد. می­دانم معنی­اش این است که چه شده این دختر صفورا خانوم امروز تغییر قیافه داده!؟ از طرز نگاه کردنش و دهان کجش معلوم بود. مطمئنم عین همین حرف را توی دلش گفت. اما از حق نگذریم، من حاضر نیستم هر کاری برای پول در آوردن بکنم.

چند دقیقه­ای توی ایستگاه اتوبوس منتظر شدم. خیابان شلوغ بود و پر از دود و کثافت. باید زودتر از خانه بیرون می­زدم که دیر به مصاحبه نرسم. آخر اگر دیر می­رسیدم آنها همین اول کاری فکر می­کردند من آدم سخت کوشی نیستم و نمی­توانم زیاد و خوب کار کنم. خیلی بد است که مدیری چنین تصوری از آدم داشته باشد. نگاهم به چند متر آن طرفتر افتاد. کارگری کنار تابلو «کارگران مشغول کارند» دراز به دراز افتاده بود و یک کلاه حصیری­ روی صورتش بود. زمین را به شکل یک دایره نسبتا بزرگ کنده بودند. شاید اندازه شاعش 1 متر بود. یا حتی بیشتر... و یا شایدم کمتر. رویش را با چند تا تخته پوشانده بودند و اطرافش انبوهی از خاک و خل روی هم تلنبار شده بود. اگر روی این چاه احتمالا عمیق را نمی­پوشاندند، کارگر بیچاره با یکی دو بار غلتیدن، می­افتاد تویش و شاید می­مرد. آن وقت کسی چه می­دانست، همه فکر می­کردند در حال کار مرده است و چه مرگ افتخار آميزي! و اين حرف‌ها.

اتوبوس که به ایستگاه رسید، همه هجوم بردند. به پشت سرم که نگاه کردم، آن کارگر را ديگر نديدم. توی اتوبوس جا برای نشستن نبود و من گوشه­ای، همان قسمت که مردها از زن­ها جدا می­شدند ایستادم. تصور کردم آنجا چه جور جایی است و چه سوال­هایی از من می­پرسند. حواسم پرت شد به پسر بچه­ای که روی پای مادرش نشسته بود و انگشتش را تا نیمه توی بینی­اش مي­كرد؛ آن هم به زور و با غيظ. همان‌طور صاف توي چشم­هايم نگاه مي­كرد و كارش را ادامه مي­داد.

وقتي رسيدم، هنوز چند دقیقه­اي وقت داشتم. یک ساختمان چند طبقه با نمای شیشه. شیشه­های آبی تیره. آبی تیره­ای که به سیاهی می­زد. ظاهرش شبیه آنچه که من تصور مي­كردم، نبود. من فكر مي­كردم آنجا يكي از طبقه‌هاي يك برج خيلي بلند است. و من باید به طبقه آخر آن بروم. و یک جایی نزدیک پنجره بنشینم تا تمام شهر را از آن بالا ببینم. و شانس بیاورم و نفر آخر برای مصاحبه باشم تا فرصت بیشتری برای نشستن در آنجا داشته باشم. اگر یک فنجان چای یا قهوه­ای هم می­آورند که معرکه می­شد.

داخل شدم و يك در نيمه باز چوبي روبرويم بود. در را كه باز كردم، دختر بیست و سه چهار ساله­ای پشت میز روبروی در نشسته بود و کاغذهایی را به یکی دو نفری که آنجا ایستاده بودند مي­داد. دو طرف اتاق دخترها و پسرهای زیادی نشسته بودند که بعضی­هایشان با هم پچ پچ می­کردند. تقریبا سکوت برقرار بود. به غیر از صدای پچ پچ اعصاب خورد کن آن چند نفر، صدایی که بیشتر به گوش می­رسید صدای ورق زدن دختر منشی بود.

دختر و پسر همه تر گل ور گل، اتوکشیده و مرتب. اگر مادرم هولم نکرده بود با سر و وضع بهتری می­رفتم. با آن مانتوی گشاد و نسبتا بلند، بیشتر به معلم­های پرورشی می­ماندم تا یک دختر جوان متقاضی کار. دختر بیست و سه چهار ساله با صدای خيلي زير و جيغ مانندي گفت:

-          بفرمایین. امرتون.

صدايش خش داشت. بدجوري هم خش داشت. فرم درخواست کار را از توی کیفم در آوردم و روی میز گذاشتم:

-          فرموده بودین امروز وقت مصاحبه برام گذاشتین.

فرم را برداشت و آن را نگاه انداخت. سرش را بالا آورد و گفت:

-          فامیلتون چیه؟ مهندس؟

پوف بلندي كردم. تعجب می­کنم چرا بعضی آدم­ها عادت دارند به پرسیدن سوال­های بی­ربط. گفتم:

-          بعله. نوشتم دیگه.

لبخندی زد و گفت:

-          پس خانم مهندسین!

حال و حوصله نداشتم برایش توضیح دهم که جدم در زمان خودش تعمیرکار ماشین­های خارجی آخرین مدل بوده و دور و بری­ها و رفقایش احتمالا برای این که دستش بیاندازند، چپ و راست به او مهندس می­گفتند. بعد سر زبان­ها پیچید و جد سر خوش من باور کرد که مهندس است. بعد یکهو هوس کرد که فامیلش را بگذارد مهندس!

البته اگر علاوه بر حال و حوصله، وقت هم می­داشتم برایش تعریف می­کردم که توی دانشگاه فامیل من چقدر مایه شوخی و خنده و گاهی بحث و تبادل نظر بین استاد و بچه­ها می­شد. مثلا یک روز استاد روانشناسی­مان موقع حضور و غیاب به فامیل من که رسید گفت:

-          فامیل جالبی داری مهندس!

همه بچه­ها خندیدند. و او بی­اعتنا به خنده بچه­ها ادامه داد:

-          فرض کن زد و فردای روزگار تو معلم شدی. بچه­ها به جای این که بهت بگن خانم معلم، می­گن خانم مهندس.

بعد به فکر فرو رفت و گفت:

-          رشتت علوم تربیتیه و فامیلت مهندس!

همان موقع بیناباجی که مثل خمیری شل و وارفته و البته دراز و بی­معنی روی صندلی لم داده بود، دستش را بلند کرد و گفت:

-          استاد! ما هم یه جور مهندسیم دیگه. مهندس انسان سازی.

یکی که نفهمیدم کی بود، از ته کلاس گفت:

-          اونم تو! با این قیافت.

باز همه خندیدیم. ولی بیناباجی هیچ عکس العملی نشان نداد. کلا بیناباجی بی­رگ بود. هیچ کس تصورش را هم نمی­کرد او با آن قیافه­ و گردن درازش که شبیه گردن غاز بود، در آموزش و پرورش استخدام شود. البته به نظر من آموزش و پرورش اشتباه می­کند. هیچ وقت نفهمیدم این که من بدانم چطور تیمم کنم، یا وقتی وارد مستراح می­شوم کدام پایم را اول­تر بگذارم، یا نماز میت چیست و چطور خوانده می­شود، چه توفیری در کار منی که می­خواهم معلم بشوم دارد.

حتی به نظرم قیافه هم چیز کم اهمیتی نیست. اینجا باز هم آموزش و پرورش اشتباه کرد که بیناباجی را استخدام کرد. چون او با آن قیافه­اش بیشتر کلاس را بی­نظم می­کرد تا این که بخواهد یا فرصت پیدا کند چیز یاد بچه­ها بدهد. البته قبول دارم که این سخت­گیری­ها فقط شامل حال معلم­ها نمی­شود. یعنی بچه­ها هم از آن مستثنا نیستند. وقتی پسر بچه­ها را مجبور می­کنند که سرشان را بتراشند، دیگر تکلیف ما روشن است. من که خنده­ام می­گیرد اگر بروم توی کلاسی که کله همه سی چهل تا دانش آموز آن از ته تراشیده شده باشد. مثل سیب­زمینی­های بزرگ و کج و کوله­ای که توی هم می­لولند. از این موضوع هم که بگذریم، فامیل هم خیلی در کار معلمی مهم و تأثیرگذار است. داشتم به این فکر می­کردم که چطور شد که فامیل بیناباجی، شد بیناباجی. به اين كه بينا و باجي است يا بين آباجي يا.... که دختر منشی صدایم کرد.

وقتی وارد اتاق مصاحبه شدم، مردی انتهای اتاق پشت میز بزرگی نشسته بود. سبیل­هایش مثه سبیل­های پوآرو بود با این تفاوت که انتهایش فر نداشت. ابروهایش کم بود و چشم­هایش مثه چشم­های اسب بزرگ بود. با دست اشاره کرد که بنشینم. اتاق بزرگی بود. یک در بسته سمت راست اتاق بود که از آن طرفش صدای حرف زدن دو نفر یا حتی بیشتر از دو نفر می­آمد. اتاق بوی مشكوكي می­داد. انگار کسی چند ساعت پیش در آنجا پیپ کشیده باشد، یا چیزی شبیه به آن. یا این که کسی که پیپ کشیده، مدت زیادی در آن اتاق بوده و بویش توی اتاق مانده است. طور خاصی نگاهم کرد که زیاد خوشم نیامد. یعنی اصلا خوشم نیامد. با صندلی­اش نیم دوری زد و گفت:

-          خب شروع کن.

-          از کجا؟

-          از هر جا دوس داری. از خودت بگو.

-          خب من بیست و شش سالمه و دوست دارم کار کنم.  

خودکارش را روی میز گذاشت و گفت:

-          باید بهم ثابت بشه که توانایی واسه کار.

-          خوب شد گفتین کار! تو آگهی نزده بودین چه کاری.

تکیه داد و گفت:

-          واسه چند تا قسمت نیرو می­خوایم. بستگی به خودت داره که چطوری خودت رو نشون بدی.

نمی­دانم اگر این مردک با آن مغز داشته و نداشته­ی توی کله­اش تشخیص می­داد که من به درد آبدارخانه می­خورم، چه عکس­العملی نشان می­دادم! خودم را سینی به دست تصور کردم که در حال چای تعارف کردن به ارباب رجوع و پرسنل هستم. خنده­ام گرفت.

گفت: چرا می­خندی؟

گفتم: منظوری نداشتم.

از پشت در بسته صدای خنده آمد. سرم را برگرداندم پشت سرم و بعد به مرد نگاه کردم. دستش زیر چانه­اش بود در حالی که به یک نقطه خیره شده بود. با قیافه مبهوت گفت:

-          اونجام دارن مصاحبه می­کنن.

برخاست و آمد روی صندلی روبرویم نشست و یک فرم را روی میز گذاشت و گفت:

-          پرش کن.

احساس کردم عادی نیست. مخصوصا این که با آن هیکل لاغر، شکم بزرگ و برآمده­ای داشت. احتمالا چیزی مصرف می­کرد. و گرنه چه دلیلی دارد که آدمی به لاغر اندامی او شکمی به این بزرگی داشته باشد. به نظر من مردهایی که چیز مصرف می­کنند عقل درست و حسابی ندارند. آخرش هم فاتحه می­خوانند به هیکل همه. مثل عزت خان شوهر عمه خودم. عمه‌ام براي اين كه خانه‌اش بوي چيزي ندهد هميشه اسپند دود مي­كرد يا خوشبو كننده مي‌زد. اما كسي كه حرفه‌اي باشد مي‌فهمد. حاضرم شرط ببندم که آن مرد هم اهلش است. شاید برای خیلی­ها این طبیعی باشد اما من از مردهای مست متنفرم.

به در و ديوار نگاه كردم شايد عكسي، تابلويي، چيزي باشد كه نشان بدهد اين شركت با آدم‌هاي پشت درهاي بسته‌اش چه غلطي مي‌كند. اما چيزي دست‌گيريم نشد. فقط يك تابلويي مثل جواز كسب يا چيزي شبيه به اين چيزها بالاي ميز مرد، روي ديوار بود كه هر چه چشم تنگ كردم چيزي نديدم. همان‌طور كه داشتم سعي مي‌كردم پرسید:

-          پوششت همیشه همینه؟

دوست نداشتم راستش را بگویم. می­خواستم راستش را نگویم. سر تکان دادم.

در تمام مدتی که آنجا بودم، چندین فرم پر کردم و به سوال­های زیادی جواب دادم. با این حال، آخرش نفهمیدم برای چه قسمت­هایی نیرو می­خواستند. حتی درست نفهمیدم که زمینه­ی کاریشان دقیقا چه بود. فقط وقتی داشتم فرم را پر می­کردم پرسید: مجردی یا متأهل.

وقتی گفتم مجرد، با حالتی متفاوت از زمانی که پرسید مجردم یا متأهل، گفت: اون قسمتی که برات در نظر دارم ساعت کاریش فقط بعد از ظهراس. تو همین اتاق بغل. می­تونی بیای؟