.../ م. مدير/ مهر ماه 1391
یک دسته از موهای جلوی سرم را جدا کردم و پوش دادم. فرقم را کج باز کردم و كمي ژل زدم. يك قدم به عقب و جلو رفتم و سرم را تا جايي كه ميشد جلو بردم و به صورتم توي آينه زل زدم. تا مقنعهام را پوشيدم، ديدم كه مادرم جلوام سبز شده است. دستهایش را بغل گرفته و همانطور كه شانهاش را به چارچوب در تكيه داده، با سرِ کج گفت:
- داری میری مصاحبه استخدام دیگه!!!
لبه مقنعهام را بین انگشت سبابه و شستم صاف کردم و سر تکان دادم.
دستش را به کمرش گذاشت و گفت:
- باز میخوای مثه دفه قبل بشه؟ گفته باشم! من حوصله ندارم شب غر غراتو بشنوم که چرا منو رد کردن؟ مگه من چم بود؟ کی از من بهتر و این حرفا!
انگشت اشارهاش را برايم تکان داد و گفت: حواست باشه فقط!
وقتي مینشینم و کلاهم را قاضی میکنم، میبینم خداییش مادرم حق دارد. غرغرهای پدرم از به قول خودش بیرویه خرج کردنهای من روی اعصابش بود. اصلا برای همین است كه دوست ندارم مدام دستم را جلوی پدرم دراز کنم و از او پول بگيرم. برایم کسر شأن است. هر چند یکی نداند فکر میکند من تا به حال همه مخارجم را خودم تأمین میکردم. راستش من حتی برای خریدن یک پاک کن هم ماندهام، چه برسد به چيزهاي ديگر. این است که حاضرم هر کاری بکنم تا پول و پلهای جمع کنم. انگشتم را روی لبم کشیدم و رژم را پاک کردم. مقنعهام را جلو کشیدم و از خانه بیرون زدم.
حاج مش كبلايي ممد جلوی بقالیاش نشسته بود. اين اسمي بود كه من رويش گذاشتم. به دو دليل. اول اين كه هم مكه رفته، هم مشهد، هم كربلا. چند بار هم رفته. و هم اين كه اين اسم نشان دهنده پولدار بودن او هم هست. هر وقت او را ميبينم همهاش اين فكر توي سرم ميچرخد كه چرا بعضیها اينقدر راحت پولدار ميشوند. شنيدم پدر پولداري داشته. اما وقتي پدرش ميميرد، وصيتنامهاش را باز ميكنند ميبينند همه اموالش را وقف امور خيريه كرده. به غير از خانه كلنگيشان كه بين بچهها تقسيم شد. آن موقع حاج مش كبلايي ممد، فقط ممد خالي بود و آس و پاس! ده پانزده سال گذشته بود كه كاشف به عمل آمد وصيتنامه اصلي دست برادرِ بزرگ خانواده بود. اين كه از كجا همه فهميدند را هيچ كس نفهميد. حالا او كاسبي راه انداخته و هر روز صبح مینشیند دم مغازهاش و مردم را دید میزند و کنارش یک پولی هم با فروش تخم مرغ و پنیر و ماست و این جور خرت و پرتها به جیب میزند. هم زاغ سیاه مردم را چوب میزند، هم حس کنجکاویاش را ارضا میکند، هم کاسبیاش را. جداً بعضیها چقدر بیخودی خوش شانسند.
از کنار مغازهاش رد شدم. سر تا پایم را برانداز کرد و سری تکان داد. میدانم معنیاش این است که چه شده این دختر صفورا خانوم امروز تغییر قیافه داده!؟ از طرز نگاه کردنش و دهان کجش معلوم بود. مطمئنم عین همین حرف را توی دلش گفت. اما از حق نگذریم، من حاضر نیستم هر کاری برای پول در آوردن بکنم.
چند دقیقهای توی ایستگاه اتوبوس منتظر شدم. خیابان شلوغ بود و پر از دود و کثافت. باید زودتر از خانه بیرون میزدم که دیر به مصاحبه نرسم. آخر اگر دیر میرسیدم آنها همین اول کاری فکر میکردند من آدم سخت کوشی نیستم و نمیتوانم زیاد و خوب کار کنم. خیلی بد است که مدیری چنین تصوری از آدم داشته باشد. نگاهم به چند متر آن طرفتر افتاد. کارگری کنار تابلو «کارگران مشغول کارند» دراز به دراز افتاده بود و یک کلاه حصیری روی صورتش بود. زمین را به شکل یک دایره نسبتا بزرگ کنده بودند. شاید اندازه شاعش 1 متر بود. یا حتی بیشتر... و یا شایدم کمتر. رویش را با چند تا تخته پوشانده بودند و اطرافش انبوهی از خاک و خل روی هم تلنبار شده بود. اگر روی این چاه احتمالا عمیق را نمیپوشاندند، کارگر بیچاره با یکی دو بار غلتیدن، میافتاد تویش و شاید میمرد. آن وقت کسی چه میدانست، همه فکر میکردند در حال کار مرده است و چه مرگ افتخار آميزي! و اين حرفها.
اتوبوس که به ایستگاه رسید، همه هجوم بردند. به پشت سرم که نگاه کردم، آن کارگر را ديگر نديدم. توی اتوبوس جا برای نشستن نبود و من گوشهای، همان قسمت که مردها از زنها جدا میشدند ایستادم. تصور کردم آنجا چه جور جایی است و چه سوالهایی از من میپرسند. حواسم پرت شد به پسر بچهای که روی پای مادرش نشسته بود و انگشتش را تا نیمه توی بینیاش ميكرد؛ آن هم به زور و با غيظ. همانطور صاف توي چشمهايم نگاه ميكرد و كارش را ادامه ميداد.
وقتي رسيدم، هنوز چند دقیقهاي وقت داشتم. یک ساختمان چند طبقه با نمای شیشه. شیشههای آبی تیره. آبی تیرهای که به سیاهی میزد. ظاهرش شبیه آنچه که من تصور ميكردم، نبود. من فكر ميكردم آنجا يكي از طبقههاي يك برج خيلي بلند است. و من باید به طبقه آخر آن بروم. و یک جایی نزدیک پنجره بنشینم تا تمام شهر را از آن بالا ببینم. و شانس بیاورم و نفر آخر برای مصاحبه باشم تا فرصت بیشتری برای نشستن در آنجا داشته باشم. اگر یک فنجان چای یا قهوهای هم میآورند که معرکه میشد.
داخل شدم و يك در نيمه باز چوبي روبرويم بود. در را كه باز كردم، دختر بیست و سه چهار سالهای پشت میز روبروی در نشسته بود و کاغذهایی را به یکی دو نفری که آنجا ایستاده بودند ميداد. دو طرف اتاق دخترها و پسرهای زیادی نشسته بودند که بعضیهایشان با هم پچ پچ میکردند. تقریبا سکوت برقرار بود. به غیر از صدای پچ پچ اعصاب خورد کن آن چند نفر، صدایی که بیشتر به گوش میرسید صدای ورق زدن دختر منشی بود.
دختر و پسر همه تر گل ور گل، اتوکشیده و مرتب. اگر مادرم هولم نکرده بود با سر و وضع بهتری میرفتم. با آن مانتوی گشاد و نسبتا بلند، بیشتر به معلمهای پرورشی میماندم تا یک دختر جوان متقاضی کار. دختر بیست و سه چهار ساله با صدای خيلي زير و جيغ مانندي گفت:
- بفرمایین. امرتون.
صدايش خش داشت. بدجوري هم خش داشت. فرم درخواست کار را از توی کیفم در آوردم و روی میز گذاشتم:
- فرموده بودین امروز وقت مصاحبه برام گذاشتین.
فرم را برداشت و آن را نگاه انداخت. سرش را بالا آورد و گفت:
- فامیلتون چیه؟ مهندس؟
پوف بلندي كردم. تعجب میکنم چرا بعضی آدمها عادت دارند به پرسیدن سوالهای بیربط. گفتم:
- بعله. نوشتم دیگه.
لبخندی زد و گفت:
- پس خانم مهندسین!
حال و حوصله نداشتم برایش توضیح دهم که جدم در زمان خودش تعمیرکار ماشینهای خارجی آخرین مدل بوده و دور و بریها و رفقایش احتمالا برای این که دستش بیاندازند، چپ و راست به او مهندس میگفتند. بعد سر زبانها پیچید و جد سر خوش من باور کرد که مهندس است. بعد یکهو هوس کرد که فامیلش را بگذارد مهندس!
البته اگر علاوه بر حال و حوصله، وقت هم میداشتم برایش تعریف میکردم که توی دانشگاه فامیل من چقدر مایه شوخی و خنده و گاهی بحث و تبادل نظر بین استاد و بچهها میشد. مثلا یک روز استاد روانشناسیمان موقع حضور و غیاب به فامیل من که رسید گفت:
- فامیل جالبی داری مهندس!
همه بچهها خندیدند. و او بیاعتنا به خنده بچهها ادامه داد:
- فرض کن زد و فردای روزگار تو معلم شدی. بچهها به جای این که بهت بگن خانم معلم، میگن خانم مهندس.
بعد به فکر فرو رفت و گفت:
- رشتت علوم تربیتیه و فامیلت مهندس!
همان موقع بیناباجی که مثل خمیری شل و وارفته و البته دراز و بیمعنی روی صندلی لم داده بود، دستش را بلند کرد و گفت:
- استاد! ما هم یه جور مهندسیم دیگه. مهندس انسان سازی.
یکی که نفهمیدم کی بود، از ته کلاس گفت:
- اونم تو! با این قیافت.
باز همه خندیدیم. ولی بیناباجی هیچ عکس العملی نشان نداد. کلا بیناباجی بیرگ بود. هیچ کس تصورش را هم نمیکرد او با آن قیافه و گردن درازش که شبیه گردن غاز بود، در آموزش و پرورش استخدام شود. البته به نظر من آموزش و پرورش اشتباه میکند. هیچ وقت نفهمیدم این که من بدانم چطور تیمم کنم، یا وقتی وارد مستراح میشوم کدام پایم را اولتر بگذارم، یا نماز میت چیست و چطور خوانده میشود، چه توفیری در کار منی که میخواهم معلم بشوم دارد.
حتی به نظرم قیافه هم چیز کم اهمیتی نیست. اینجا باز هم آموزش و پرورش اشتباه کرد که بیناباجی را استخدام کرد. چون او با آن قیافهاش بیشتر کلاس را بینظم میکرد تا این که بخواهد یا فرصت پیدا کند چیز یاد بچهها بدهد. البته قبول دارم که این سختگیریها فقط شامل حال معلمها نمیشود. یعنی بچهها هم از آن مستثنا نیستند. وقتی پسر بچهها را مجبور میکنند که سرشان را بتراشند، دیگر تکلیف ما روشن است. من که خندهام میگیرد اگر بروم توی کلاسی که کله همه سی چهل تا دانش آموز آن از ته تراشیده شده باشد. مثل سیبزمینیهای بزرگ و کج و کولهای که توی هم میلولند. از این موضوع هم که بگذریم، فامیل هم خیلی در کار معلمی مهم و تأثیرگذار است. داشتم به این فکر میکردم که چطور شد که فامیل بیناباجی، شد بیناباجی. به اين كه بينا و باجي است يا بين آباجي يا.... که دختر منشی صدایم کرد.
وقتی وارد اتاق مصاحبه شدم، مردی انتهای اتاق پشت میز بزرگی نشسته بود. سبیلهایش مثه سبیلهای پوآرو بود با این تفاوت که انتهایش فر نداشت. ابروهایش کم بود و چشمهایش مثه چشمهای اسب بزرگ بود. با دست اشاره کرد که بنشینم. اتاق بزرگی بود. یک در بسته سمت راست اتاق بود که از آن طرفش صدای حرف زدن دو نفر یا حتی بیشتر از دو نفر میآمد. اتاق بوی مشكوكي میداد. انگار کسی چند ساعت پیش در آنجا پیپ کشیده باشد، یا چیزی شبیه به آن. یا این که کسی که پیپ کشیده، مدت زیادی در آن اتاق بوده و بویش توی اتاق مانده است. طور خاصی نگاهم کرد که زیاد خوشم نیامد. یعنی اصلا خوشم نیامد. با صندلیاش نیم دوری زد و گفت:
- خب شروع کن.
- از کجا؟
- از هر جا دوس داری. از خودت بگو.
- خب من بیست و شش سالمه و دوست دارم کار کنم.
خودکارش را روی میز گذاشت و گفت:
- باید بهم ثابت بشه که توانایی واسه کار.
- خوب شد گفتین کار! تو آگهی نزده بودین چه کاری.
تکیه داد و گفت:
- واسه چند تا قسمت نیرو میخوایم. بستگی به خودت داره که چطوری خودت رو نشون بدی.
نمیدانم اگر این مردک با آن مغز داشته و نداشتهی توی کلهاش تشخیص میداد که من به درد آبدارخانه میخورم، چه عکسالعملی نشان میدادم! خودم را سینی به دست تصور کردم که در حال چای تعارف کردن به ارباب رجوع و پرسنل هستم. خندهام گرفت.
گفت: چرا میخندی؟
گفتم: منظوری نداشتم.
از پشت در بسته صدای خنده آمد. سرم را برگرداندم پشت سرم و بعد به مرد نگاه کردم. دستش زیر چانهاش بود در حالی که به یک نقطه خیره شده بود. با قیافه مبهوت گفت:
- اونجام دارن مصاحبه میکنن.
برخاست و آمد روی صندلی روبرویم نشست و یک فرم را روی میز گذاشت و گفت:
- پرش کن.
احساس کردم عادی نیست. مخصوصا این که با آن هیکل لاغر، شکم بزرگ و برآمدهای داشت. احتمالا چیزی مصرف میکرد. و گرنه چه دلیلی دارد که آدمی به لاغر اندامی او شکمی به این بزرگی داشته باشد. به نظر من مردهایی که چیز مصرف میکنند عقل درست و حسابی ندارند. آخرش هم فاتحه میخوانند به هیکل همه. مثل عزت خان شوهر عمه خودم. عمهام براي اين كه خانهاش بوي چيزي ندهد هميشه اسپند دود ميكرد يا خوشبو كننده ميزد. اما كسي كه حرفهاي باشد ميفهمد. حاضرم شرط ببندم که آن مرد هم اهلش است. شاید برای خیلیها این طبیعی باشد اما من از مردهای مست متنفرم.
به در و ديوار نگاه كردم شايد عكسي، تابلويي، چيزي باشد كه نشان بدهد اين شركت با آدمهاي پشت درهاي بستهاش چه غلطي ميكند. اما چيزي دستگيريم نشد. فقط يك تابلويي مثل جواز كسب يا چيزي شبيه به اين چيزها بالاي ميز مرد، روي ديوار بود كه هر چه چشم تنگ كردم چيزي نديدم. همانطور كه داشتم سعي ميكردم پرسید:
- پوششت همیشه همینه؟
دوست نداشتم راستش را بگویم. میخواستم راستش را نگویم. سر تکان دادم.
در تمام مدتی که آنجا بودم، چندین فرم پر کردم و به سوالهای زیادی جواب دادم. با این حال، آخرش نفهمیدم برای چه قسمتهایی نیرو میخواستند. حتی درست نفهمیدم که زمینهی کاریشان دقیقا چه بود. فقط وقتی داشتم فرم را پر میکردم پرسید: مجردی یا متأهل.
وقتی گفتم مجرد، با حالتی متفاوت از زمانی که پرسید مجردم یا متأهل، گفت: اون قسمتی که برات در نظر دارم ساعت کاریش فقط بعد از ظهراس. تو همین اتاق بغل. میتونی بیای؟
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.