آب انار/ علیرضا میرزایی/پاییز 1391
عادت داشت داستان هایش را با مداد بنویسد آن هم روی کاغذ
سفید بدون خط. فنجان بزرگ مشکی رنگی که روی میز داشت همیشه پر بود از مدادهای
تراشیده و آماده برای نوشتن. خودکار دوست نداشت چون مجبور می شد نوشته اش را خط
خطی کند.
آن روز بعد از نیم ساعت نشستن پشت میزتحریر در حالی که
مدام با یک مداد به پیشانی اش ضربه می زد, ناگهان خودش را روی کاغذ انداخت و شروع
به نوشتن کرد؛
"سعیده روی تاب نشسته بود و با کمک پاهایش خود را به آرامی تاب می داد. یک روز سرد و خشک زمستانی بود. آسمان ظهر هم تیرگی خیره کننده ای داشت.
به جز صدای چند پسر بچه که با کاپشن های پف کرده اشان در محوطه ی شنی بازی دنبال هم می دویدند صدای دیگری از پارک به گوش نمی رسید.
موبایلش را از جیب کنار کوله ای که بغل گرفته بود بیرون آورد و نگاهی به صفحه ی آن انداخت. نیم ساعت پیش باید می آمد. چندباری هم که زنگ زد تلفنش خاموش بود.
به قسمت پیامک ها رفت. انگشت های بلند و کشیده اش خیلی
سریع روی صفحه کلید گوشی جا به جا می شدند. 'نمی دونم چرا؟! اما نیومدی. بیشتر از
این نمی تونم منتظرت بمونم.' اس ام اس زودتر از آن چه که انتظار داشت رفت و به
مقصد رسید. گوشی را برگرداند سرجایش و کف دست هایش که از سرما مور مور می شدند را
چندباری به هم مالید.
از جا بلند شد و کوله را پشتش انداخت. دیگر خبری از بچه ها
نبود. مانتویش را مرتب کرد و قدم زنان از محوطه ی شنی بازی خارج شد."
به این جای داستان که رسید مدادش متوقف شد. چند لحظه بی حرکت به نقطه ای که بعد از آخرین کلمه گذاشته بود خیره ماند. بعد نوک مداد را که دیگر مثل اولش تیز نبود به ابتدای متن برد و با صدای بلند آن را برای خودش خواند. پنج بار داستان نیمه تمامش را خواند و هربار قسمت هایی از آن را پاک و اصلاح کرد.
تصمیم گرفته بود اولین برخورد و آشنایی سعیده و مرد را ده روز قبل در یک آب انار فروشی بنویسد اما هر چه در مورد روش برخوردشان فکر کرد به جایی نرسید. تمام راه هایی که به ذهنش می رسید تکراری و کلیشه بودند.
از روی صندلی بلند شد و مداد را پرت کرد روی میز تحریر. به
آشپزخانه رفت و نگاهی به چایساز انداخت که تا نیمه آب داشت. روشنش کرد و چند دقیقه
ای روبرویش ایستاد. چیزی نگذشت که بخار از سوراخ ریز بالای آن به هوا بلند شد.
رفت پشت پنجره و پرده را کنار زد. آسمان یکدست, آبی
شفاف و چشم نواز بود. چند تکه ابر سفید پنبه ای در دوردست ها نظرش را جلب کرد.
نگاهشان کرد. نسیم خنک مهر از پنجره ی نیمه باز به صورتش می خورد.
به پذیرایی که برگشت روبروی آینه ی تمام قد انتهای راهروی
ورودی ایستاد. دو سه باری دور خودش چرخید. می دانست بیشتر مردها بعد از ازدواج چاق
می شوند. شکمش را داخل و سینه اش را تا جایی که می توانست به جلو داد.
در آینه چشمش به شال سورمه ای رنگ مژگان که مرتب و تا شده
روی دسته ی مبل قرار داشت افتاد. نفسش را یکباره بیرون داد و به طرف شال رفت.
بلندش که کرد بوی ادکلن تندی مشامش را آزار داد. آن را روی سرش انداخت و مقابل
آینه برگشت. بعد از مرتب کردن شال روی سر چند باری نیمرخش را از چپ و راست برانداز
کرد. چشمانش را بست و تصور کرد اگر دختر می بود چه شخصیتی می داشت. به آرامی نفس
می کشید و سعی می کرد تمرکز کند.
به یاد دیشب افتاد. ساعت از سه گذشته بود که خوابش برد. سعی می کرد خیلی آرام و بی صدا پهلو به پهلو بشود که مژگان را بیدار نکند. به داستانی که بیشتر از ده روز ذهنش را مچاله کرده بود فکر می کرد.
"علی
پاشو, من دارم نیما رو می برم مدرسه, بعدشم می رم کتابفروشی, لیستت کجاس؟" فقط
توانست دستش را بلند کند و بگوید:"میز تحریر." اما مژگان هنوز شانه اش را
به شدت تکان می داد. "پاشو داستانت رو بنویس, قول این مجموعه رو آخر ماه دادم."
از خواب که بیدار شد کسی خانه نبود. متوجه شد صبحانه روی
میز حاضر و آماده است ولی میل نداشت. فقط کمی مربا روی یک تکه نان تست مالید و به
اطاق کارش رفت.
چشم باز کرد و اولین چیزی که دید شال سورمه ای رنگ روی سرش
بود. از روی سر کشید و پرتش کرد روی تلویزیون.
خیلی دوست داشت یک مجموعه داستان کوتاه با نام خودش چاپ
کند اما به یاد فلسفه بافی های همیشگی مژگان افتاد. "با پول خودت چاپ می کنی,
بعد همه رو هم باید بیاری بزاری گوشه ی خونه ات." آن هایی که مژگان پیدا می
کرد فقط برای پز دادن و کلاس گذاشتن داستان هایش را می خریدند و چاپ می کردند.
البته پول خوبی هم می دادند.
حالا قلقل چایساز به گوش می رسید و ساعت روی ستون اپن وقت را یازده نشان می داد.
صدای چرخیدن کلید در قفل درب را شنید و بعد مژگان با چند
پاکت پلاستیکی بزرگ در چهارچوب نیمه باز درب ظاهر شد.
به هم سلام کردند و پلاستیک ها را گرفت. همه پر بود ازکتاب
به جز یکی. بقیه را روی کاناپه رها کرد و نگاهی به داخل همان یکی انداخت. یک پاکت
بزرگ آب انار با سه تا بلال. نیما عاشق بلال کبابی بود.
- داستانت چی شد علی؟
صدایش از آشپزخانه می آمد.
- شروع شده.
مژگان پشت اپن ایستاده بود و دست و صورتش را با حوله خشک می کرد.
- خوبه. به قول خودت وقتی شروع بشه دیگه نمی شه جلوشو گرفت.
با پاکت آب انار به آشپزخانه رفت. دو لیوان پایه بلند از
کابینت بالای سرش برداشت. نگاهشان کرد. تمیز و براق. بدون کوجکترین لکه.
از آشپزخانه که بیرون آمد مژگان روی کاناپه کنار کتاب ها
ولو شده بود. با لیوان های آب انار نزدیک درب اطاق خواب ایستاد و لبخند زد. مژگان
چشم هایش را بست و گفت: "تو برو من می یام."
وارد اطاق که شد بعد از گذاشتن لیوان ها روی دراور لباس هایش را در آورد و روی تخت دراز کشید. داستان سعیده سراغش آمد. دست هایش را زیر سر گره کرد و به سقف خیره شد. چند لحظه که گذشت بی اختیار گوشی اش را از زیر بالش بیرون آورد. روشن که کرد پیامک داشت؛ "نمی دونم چرا؟ اما نیومدی. بیشتر از این نمی تونم منتظرت بمونم." گوشی را خاموش کرد و برگرداند سر جایش. منتظر مژگان که بود یادش آمد چایساز را خاموش نکرده. به خودش امیدواری داد؛ "اونقد آب داشت که نسوزه."
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.