- گفتی ماهیانه چقد بهت می ده؟

- 50 تومن واسه پول تو جیبی می داد. دیگه نمی ده. دو سه ماهی می شه. می گه ندارم.

- خرجی خونه چی؟ ببینم  کتکت می زنه؟ اعتیادی چیزی؟

آمدم بپرم وسط حرفش، بلند شد رفت سمت پنجره. طناب های کرکره ی طوسی را یکی دو بار بالا و پایین کرد.آفتاب بی رمقی از سایه روشن پنجره روی موکت خاکستری اتاق افتاد.

-          فک کنم یخ کرده بگم عوضش کنن؟

-          نه خوبه! سردشو بیشتر دوس دارم. می دونید...من...یعنی...

آمد نشست رو به رویم روی مبل. جعبه ی دستمال کاغذی را از آن طرف میز عسلی برداشت گذاشت وسط کنار قندان کریستال کوچک. به مبل تکیه داد. پاهایش را روی هم انداخت. دستش را گذاشت روی دسته ی مبل.پیراهن سفیدش روی پشتی حسابی خودش را کنده بود.

-          موضوع چیه ؟ نمی تونی راحت حرف بزنی؟ من باید تشکیل پرونده بدم.اگه می خوای جدا شی باید عدم صلاحیتشو ثابت کنیم.

سرم را پایین انداختم. مورچه ی کوچکی داشت از لبه ی عسلی به زمین می رسید. ندیده بودمش روی میز. حتما یکی دو ساعت پیش رفته بود که حالا داشت بر می گشت. تازه کجا  می خواست برود قندان که...

-          چرا ساکتی؟ از نظر جنسی که باهاش مشکلی نداری؟

دستمالی را از توی جعبه برداشتم و به دقت تا کردم. هر چه زنانگی در چنته ام بود ریختم توی چشم هام. کش و قوسی به صدایم دادم و گفتم:

-          چی بگم والا! این عدم...چی بود؟ آها عدم صلاحیت. اینو چطوری ثابتش کنیم حالا؟

پاهایم را انداختم روی هم و مثل خودش دستم را گذاشتم روی دسته ی مبل.

مشخص بود آن دختره ی احمق را خیلی دوست دارد. شاید هم نه. اصلا از کجا معلوم؟ آدم ها کلی مشکل دارند توی زندگی هایشان.

آن روز که توی فروشگاه دیدمش گفت با یکی از هم دانشگاهی هایش عروسی کرده. خودش هم وکیل شده بود. سرکار نمی رود. اعصابش به هم می ریخته توی زندان ها و دادگاه ها. دعوتم کرد بروم خانه شان. شوهرش نبود آن ساعت ها.

وقتی پرسیدم، گفت فیلم عروسیشان را داده اند برای میکس و این جور چیز ها. گفتم حیف شد. آلبوم را که ورق می زد، عکس های دونفری را تند تند رد می کرد. حتما پیش خودش فکر کردحسودی می کنم. دختره ی شیربرنج!

گفتم نمی خوای کابینتا و کمد لباساتو نشونم بدی؟

لبخند زد. از همان ها که وقتی توی دبیرستان می زد دوست داشتم خفه اش کنم.بعد گفت: چقدر مهمه مگه؟ یه مشت خرت و پرته مثل همه ی آشپزخونه ها. و آلبوم را گذاشت روی میز. عوض نشده بود توی این شش سال هنوز هم فکر می کرد همه خل و چلند!

-          خب تو از خودت بگو. کی ازدواج کردی؟ شوهرت  چه جور آدمیه ؟ چیکارس ها؟ یادمه می گفتی یه شوهر می خوای خاکی و پایه تو همه چی!

اصلا به او چه ربطی داشت. دلیلی نداشت کم بیاورم جلو این دختره ی مسخره. پرده ی آبی را باد تا وسط سالن آورد و دوباره برد سرجایش.گل هایش باید ریزتر می بود. سلیقه که نیست! خودم را جابه جا کردم. یک خیار از توی سبد برداشتم و گاز زدم.

-          وای ببخش عزیز الان نمک می یارم.

-          دستت درد نکنه. آره دیگه مینا جون منم ازدواج کردم. پسرخالمه همون مسعود بود عکسشو آوردم یه بار مدرسه؟ خیلی ماهه... اگه بدونی....

همان طور که در کابینت را  می بست گفت:

-          آره آره یادم اومد. اون مگه نروژ نبود؟ چی شد؟ اومد این جا؟ تو رفتی؟ اصلا از اولش باید برام تعریف کنی.بفرما اینم نمک

-          اون اومد این جا، جریان داره می گم حالا سر فرصت. ببینم دستشویی تون کدومه؟

شیر آب را باز گذاشته بودم. چی داشت این دختره ؟ به خدا هیچی! نوار بهداشتی را پرت کردم توی سطل آشغال. بلند شدم آبی به صورتم زدم.نوار بهداشتی را دوباره برداشتم، لوله کردم و انداختم توی سطل. صورتم را باز شستم و آمدم بیرون.

-          طول کشید چقدر! خب می گفتی، راستی چایی بریزم؟

-          نه عزیزم!ببینم می شه از وسایل آرایشت استفاده کنم؟آخه کیف آرایشم جامونده خونه!

لبه ی تخت نشست و گفت:

-          من لوازم زیادی ندارم، خیلی اهل این حرفا نیستم می دونی که

اگر بود هم فایده ای نداشت با آن دماغش ولی از حق نگذرم با آن تاپ شلوارک لیمویی انگار آب رفته بود زیر پوستش.

-          رژ آلبالویی نداری نه؟ بخشکی شانس! می خواستم با این شاله ست کنم.

یکی دیگر از همان لبخند ها تحویلم داد.

-          هنوزم آتیش پاره ای!چه روزایی بود ماریا!...زنگای تفریح من بدبختو به زور می کاشتی پشت در. ضرب می گرفتی روی میز: اگه نوبت خزونه... بهار مال دیگرونه...

توی لوازمش یک رژ درست و حسابی پیدا نمی شد.

-          مژگان صمدی رو یادته؟ چه رقصی داشت!موهاشو یادته؟ می گفتی بالاخره یه روز قیچی رو می اندازی تو کله اش. کی فکرشو می کرد ماریا!

-          فک کنم نداری آلبالویی. آها این قرمزه بدنیس. بذار ببینم.

لب هایم را به هم مالیدم. قاب عکس دونفری را گرفتم توی دستم:

-          خوشگلی درد سر داره جونم. مخصوصا  اگه مثل مژگان صمدی خرده شیشه هم داشته باشی! من که فک می کنم خودش با یارو رفته.

من بودم یک روتختی بنفش  خوشگل  می گرفتم به جای این آبی غربتی! خلایق هر چه لایق! دختره ی گاگول!

-          می گم شوهرت خیلی از خودت سره ها، نقاپنش  یه وقت، بمونی همین جور خاک بر سر!

خیالم کمی راحت شد ولی انگار چیزی در سینه ام می سوخت و کسی داشت موهایم را می کشید. گونه هایم توی آیینه سرخ شده بودند. دیدم که از لبه ی تخت بلند شد. امد طرفم. شانه ام را برگرداند

-چرا این طوری شدی یه هو؟

زنگ تلفن قطع نمی شد. حتما مهم بوده که منشی وصل کرده بود.

-          الو سلام خانم جهانی خوبید شما؟

زل زده بودم توی قیافه اش. به نظر گند زدم. چشم هایش را برگرداند سمت پنجره انگار که دارد به یک جای دور نگاه می کند

-          نه نه نگران نباشید. همه چی روبه راهه فقط رأس هشت با بچه اونجا باشین.

برگشت سرجایش و شروع کردحلقه ی توی انگشتش را با شست چرخاندن:

- ببینید خانم زارعی مرد بی صلاحیت از نظر قانون تعریفای مشخصی داره. مثلا اون قدر معتاده  که ممکنه یه روز زیر پلی جایی بمیره یا چند تا آدم کشته باشه یا مثلا دکترا بگن برای همیشه باید بره تیمارستان، یا اصلا یه مدت خیلی طولانی بذاره بره یا این جور چیزای مشابه دیگه

دستمال توی دستم مجاله شده بود. حامد که نه معتاد بود، نه قاتل. حتی کلانتری را هم ندیده بود از نزدیک. همه ی فامیل به سرش قسم می خوردند.صبح می رفت سر کار شب می آمد. آقا جانم گفته بود مرد باید جوهر داشته باشه  تو هم که نرفتی دانشگاه لااقل کسی بشه واسه خودت.

-          خب نگفتید مشکل کجاست؟ اصلا شاید  طلاق لازم نباشه . معرفی تون می کنم به یه مشاور خانم دکتر...

-          من پیش مشاور نمی رم!

مرد به این خنگی؟ نه به گمانم چیز هایی دستگیرش شده بود چون یک هو رفت تو قیافه. راستی راستی گریه ام گرفته بود. دستمال دیگری از توی جعبه برداشتم و آب بینی ام را گرفتم. رفته بود سر کمد مشکی گوشه ی اتاق و لای پوشه ها دنبال چیزی می گشت. قدش از آن دختره ی کوتوله خیلی بلند تر بود. کاش کفش مشکی هایم را پوشیده بودم. با آن ها حتما تا شانه اش می آمدم.

در کمد را بست و با دوسه تا پوشه  رنگ و ارنگ آمد نشست سر جایش.

-          اینا چین؟

-          پرونده ی چند تا از موکلا. شما نمی شناسین مشکل اخلاقی نداره

-          وا! مشکل اخلاقی؟ یعنی چی اون وخ؟

-          خب ما توی حرفه مون و تو ی زندگی مون به اصولی پایبندیم!

یعنی منظورش من بودم؟احساس کردم چشم ها و گونه هایم داغ شدند. حتما داشت نگاهم می کرد. همان طور که پوشه ی قرمز رنگ را از زیر دستم می کشید گفت:

-          این خانم یه دختر  چهار ساله داره. وقتی بچه یک سالش بوده، شوهرش رو با زن دیگه ای دیده. سه سال پیش آمده برای طلاق. می گه به من خیانت کرده، غرور منو گذاشته زیر پاش و این حرفا. بعد هم بچه رو برداشته  رفته خونه ی پدرش. شوهره طلاق نمی ده. تو این جور موارد...

ببخشید:

-          جانم ! خوبی عزیزم؟ آره 6 اینجا باش. می بینمت.

و گوشی موبایل را گذاشت روی میز. صدای مینا بود. اگر می رسید همه چیز خراب می شد. تازه داشت صحبتمان گل می انداخت. همیشه همین طور بود. بی موقع سبز می شد سر راه آدم. بی موقع همه چیز را می فهمید. بی موقع دلسوزی می کرد. بی موقع حرف هایی می زد که دوست نداشتم اصلا بشنوم.

هوای اتاق بدجوری دم کرده بود و حوله ی شکلاتی مردانه روی آویز در کمی بوی نم می داد.گفتم چیزی نیست و نشستم لبه ی تخت. اما به خرجش نرفت. بلندم کرد:

-          بیا بریم تو سالن هواش بهتره. الان یه چیزی درست می کنم حالت جا بیاد. بگیر بشین

به پشتی مبل تکیه دادم. داغی سینه ام کمتر شده بود.

-          ببخش عزیزم. افتادی تو زحمت. چرا واسه خودت درست نمی کنی؟

-          من خوبم تازه مگه این فسقلی می ذاره؟ هنوز هیچی نشده به من می گه چی بخور چی نخور.

نفسم داشت بند می آمد. دهانم خشک شده بود و فکر می کردم هر آن ممکن است لوستر از آن بالا بیفتد روی سرم. داشت از توی قالب یخ در می آورد.

آن روز که به عزیز گفتم این پسره بعد تصادف دیگه چیزی تو بساطش نیست، آب پاش را گذاشت زمین و همان جا کنار حوض نشست. عزیز همیشه آرام گریه می کند. آقاجانم می گفت: ورپریده هیچ چیزش به مادرش نرفته!

باد دوباره داشت پرده ی آبی را لوله می کرد. عزیز برگ ها را جمع کرده بود گوشه ی حیاط . می گفت  باید اینا رو آتیش بزنیم الان.

بلند شدم. مانتوام را از روی کاناپه برداشتم و گفتم:

-          من دیگه می رم. راستی شوهرت کارتی چیزی نداره؟یه وقت می بینی آدم سر و کارش با این وکیل وکلا می افته یا می دونی آدم... آدم آشنایی چیزی می خواد.... اصلا شایدم براش تو فک و فامیل تبلیغ کردم واسه رفع و رجوع. می گم زود نیس واسه بچه؟ مینا جان؟

همان طور که لیوان شربت زرد رنگ را هم می زد به سمتم آمد و گفت:

-          نه بابا ما هردومون  خیلی بچه دوستیم. تازه آخرش چی؟

بعد دستش را گذاشت روی شانه ام و باز از همان لبخند ها زد:

-          اینو بخور  تا برم کارت شوهرمو بیارم. وکیل خیلی خوبیه، اگه خدای نکرده مشکلی بود حتما برو پیشش.

دکمه ی آسانسور را زدم و منتظر شدم برود پایین. رژ قرمز و شالم توی آیینه ست شده بودند.

-بله داشتم می گفتم، وقتی زن خونه شو ول می کنه عدم تمکین می خوره، اگه بچه رو ببره و مرد شکایت کنه آدم ربایی محسوب می شه، حالا اگه زن بتونه...

-  ببینم این ساعت دیواری کار نمی کنه؟

-  نه  ولی پنج و نیمه چطور؟ هنوز نیم ساعته...شما حالتون خوب نیس؟

چقدر دلم می خواست  همان جا لم بدهم . چشم هایم را ببندم. خودم را با شالم باد بزنم. بعد چشم هایم را باز کنم. مثل مینا لبخند بزنم و بگویم:

-          نه ممنون، گاهی وقتا این طور می شم.

بعد سرم را بگیرم وسط دست هایم، صدایم را نازک کنم  و بگویم:

-          فقط اگه می شه  یه لیوان آب بهم بدین...

اما همه ی این اداها را گذاشتم برای بعد. بلند شدم و گفتم:

-          شرمنده من یادم رفته بود ساعت 6 باید جایی باشم. فقط جلسه ی بعدی کی باشه؟

شروع کرد به جمع کردن پوشه ها و گفت:

-          بسیار خوب هر طور راحتید. بگم تاکسی خبر کنن؟ رنگتون...

-          نه خودم می رم فقط جلسه ی...

-          بله حتما دوشنبه ی آینده خوبه

-          زودتر نمی شه مثلا پس فردا ساعت چهارو نیم؟

-          بسیار خوب

در را باز کرد و گفت مواظب خودتون باشید.دکمه ی آسانسور را زدم و منتظر شدم بیاید بالا. رفته بود جلو میز منشی

-          خانم لطفا برای پس فردا ساعت چهار و نیم به نام خانم میترا زارعی نوبت بذارید.

صمیمی تر که شدیم حتما اسم ادکلنش را می پرسم. عزیز می گفت شبی که آقاجانم برایش رفته خاستگاری ، عطر تنش تمام اتاق را برداشته بوده. وقتی گفتم می خوام از حامد طلاق بگیرم گفت  مرد خوبیه، سالمه وضعشم که خوبه. بعد گریه کرد دوباره:

-          خدا که بنده نمی خواد تو چرا می خوای؟ تازه یکی بردارین از یه جایی! چرا به فکر من نیستی؟

آب پاش را با پایم  انداختم آن طرف. پشتم را کردم و گفتم خودمو چیکار کنم؟