تقديم به دوست خوب و فرهيخته ام: بهزاد شيباني

 

مرد كليد را در قفل مي چرخاند و پشت سرش صداي درب در پاگرد آپارتمان مي پيچد. خودش را در آينه مي بيند. برس دسته شكسته اي جلوآينه است كه موهاي بلند آن بيرون زده است. صداي جيغ جيغ بچه اي از واحد بقلي بگوش مي رسد. مرد به آشپزخانه مي رود و از آبسردكن يخچال ليواني آب مي كند. زن همان طور كه سرش داخل تنوره ي لباسشويي سطلي است از دستشويي صدايش مي آيد.

-باز چه مرگته ..؟ صدبار گفتم اي كثافتو عوض كن ....آخرش برقش مي گيردم

مرد با ليوان به كنار پنجره مي رود . تا پرده را پس ميزند گنجشكي از لبه پنجره مي پرد.

صداي فش فش شير آب از دستشويي مي آيد. يك جفت دمپايي لنگه به لنگه از دست شويي به جلوي پاگرد پرت مي شود.

-نمدونم چيم از زناي ديگه كمتره ....مثل كلفتا بايد فقط بسايم و بشورم ...آخرشم دوغورطونيمت باقيه..!!

مرد ليوان خالي را روي اپن مي گذارد. روي كاناپه دراز مي كشد. صداي وينگ و وينگ پنكه كه مثل آدم آهني مدام سرش در يك مسير تعيين شده مي چرخد به گوش مي رسد. باد به دفتر روي اپن مي خورد و ورقه ورقه مي شود باز دوباره بر مي گردد سر جاي اولش

زن به آشپزخانه مي ايد و بدون اينكه به مرد نگاه كند با خودش غرغز مي كند.

-مگه زن ورمزيار چيش از من بيشتره....اون بايد تو پرقو باشه من مثل كنيز حاج باقر...چرا؟؟ چون شوهرش عرزه داره . يه كم ياد بگير ...تو هنوز همون پيكان لكنترو داري . اون از موقعي كه بنگاه زده سر شيش ماه پژو زير پاي زنش كرده ....اي حرفا ي صدمن يه غاز نيس ....گوش مي كني..!!؟

مرد از ورق ورق شدن دفتر عصباني مي شود و آن را از روي اپن بر ميدارد و زير كاناپه پرت مي كند. چند دكمه پيراهنش را باز مي كند. با دو دست موهايش را صاف مي كند و سرش را روي كاناپه ميگذارد. صداي خٌرخٌر لباسشويي از دشستويي قطع مي شود .زن در حال فلفل كردن نمكدان است. صداي تيك خاموش شدن سماور برقي به گوش ميرسد. زن ليوان را آبجوش مي كند و يك چاي كيسه اي داخلش مي اندازد. مرد روي كاناپه نشسته و دارد گوشه ناخن انگشت اشاره ي دست راستش را مي خورد.

-ببين مرد.اين ورمزيار هركار مي كنه به قول تو اصلا دزدي مي كنه...سرمردم كلاه ميزاره...هركار ميكنه واس خاطر زنشه...اون راحته . تو شركتم كه ميگي حال وروزش از تو بهتره...تو يه كم ياد بگير!!

زن سيني چاي را كنار مرد مي گذارد.به چشمان مرد نگاه مي كند. كمي مكث مي كند وبعد

-چطه ؟؟ چرا ناراحتي ؟؟ باز تو شركت حرفت شده؟؟

-نه خانم . اگه بهت بگم آب تو سرت خشك ميشه!!

-چي؟

-همون ورمزيار كه ميگي كه اونقدر به خانوادش اهميت ميداد

-ميداد؟؟

-ديروز عصر كه بارون مي اومده...با ماشين خانمش ...پژوهرو ميگم...چپ مي كنه

-خوب خوب!!

-چپ مي كنن و از پل پرت مي شن

-پرت ميشن ؟؟ مگه خانومشم بوده ؟

-نه

پس چي ؟

-منشي شركت همراش بوده.

-خوب ...خوب!!

- حالا شايع شده منشيه حامله هم بوده!!

- اي تف به روحش . مرتيكه مزخرف ...بدبخت ناهيد خانم....

زن ليوان چاي را بر مي دارد و به مرد ميدهد و كمي خودش را به سمت او مي كشد. باد پنكه موهاي زن را تكان مي دهد.

 

مجتبي اصغري فرزقي – (كيان)

وبلاگ : شعرنو پيراهني درباد