هر کس آرزویی دارد. بعضی ها از کودکی آرزو دارند دکتر بشوند و بعضی ها آرزو دارند بزرگترین نویسنده. آقای جیم هم آرزو داشت با موتورش پرواز کند. اما از آنجایی که او در دنیایی زندگی میکرد که فقط واقعیت ها معنا پیدا میکردند، چنین کاری غیر قابل فهم بود. آقای جیم هر روز با موتورش در اطراف شهر دور می زد و بعد به خانه بر می گشت. یعنی این کار جزئی از زندگی اش شده بود . مردم همیشه رأس ساعتی مشخص منتظر او می ماندند تا او را با چهره ی خندان که حالا سوار موتور شده بود ، ببینند . سرش بی مو بود و همیشه بر آن دست می کشید و تا مدتی می خندید. گویی در طول زمان دانه به دانه ریخته باشند. آقای جیم حالا داشت موتورش را سرو سامان می داد تا از روز قبلش زیباتر شود و طرفدارانش بیشتر.

او نیاز به چیزی نداشت که با آن کارش را رونق ببخشد. در واقع به دنبال بیشتر از آن چیز که داشت نمی رفت . در اطراف شهر آقای جیم رودخانه ای جریان داشت و در دوردست چند کوه با نوک های تیز به چشم می خورد. می خواست با موتورش پرواز کند و بعد از کوه ها رد بشود تا شاید چیزی آنطرف کوه برای چشمهایش جالب و دیدنی باشد . آقای جیم تا به حال از شهر خود خارج نشده بود و می خواست روزی که از آنجا می رود با موتورش در آسمان باشد . موتورش را روشن می کرد و با آرامش حرکت می کرد . یک روز وقتی به نزدیکی میدان اصلی شهر رسید ، دختری را دید که دارد به مردم گل می دهد . برایش جالب بود . اما از آنجایی که او اصلاً عادت نداشت توقف کند ؛ با سرعت بیشتری از میدان دور شد . دختر حتی نگاهی هم به او نکرد . آقای جیم دوباره دور میدان دور زد و دختر هم داشت گل می داد . نزدیکش شد و با بی میلی ترمز کرد . دختر با نگاهش به او فهماند که باید به سمتش برود . آقای جیم از موتور پیاده شد و با قدم هایی آهسته به دختر رسید . دختر بلافاصله به او گلی داد و آقای جیم بود که تعجب می کرد و فکر می کرد و یا دنبال دلیلی می گشت . گل را گرفت و به دختر نگاهی انداخت و بعد در اطراف میدان قدم زد . اولین بار بود که او ، این کار را می کرد . گویی هیچ ذوقی نسبت به این کار نداشت.

صدایی آمد و او را متوجه خود کرد. برگشت و به دنبال صدا گشت. حالا همة مردم دور میدان جمع شده بودند و همه در دستشان گل بود . آقای جیم واقعاً تجب کرده بود . دختر از بین جمعیت پیدا شد و به آقای جیم گفت: «تو پرواز می کنی . . . » و بعد مردم گلی را که در دست داشتند به هوا نشانه رفتند که آسمان برای لحظه ای قرمز شد. آقای جیم بلند می خندید و با موتورش از بین مردم حرکت می کرد.

دو روز از آن روز گذشت و آقای جیم دیگر در شهر نبود . نه در کوچه ها و نه در میدان اصلی شهر و نه دیگر رودخانه آرام می رفت . دختر دور میدان بود و به مردم میوة درخت کاج می داد و آقای جیم نبود . چند ساعت بعد، مردم باز هم دور میدان جمع شدند و منتظر آقای جیم ماندند. این بار چشم ها بود که آسمان را می بلعید. ساعتی بعد آقای جیم روی ابرها با موتورش پرواز می کرد.