به آينه نگاه كردم. خيلي دلم مي خواست بگويم :
-خانم خط چشمتان پايين افتاده ، هرچند از زيبايي تان كم نكرده
اصلا دوست داشتم ماشين را كناري نگه دارم و از عمق چشم هايم نگاهش كنم. حتي شده از اين كار او به من نگاه عاقل اندرصفي اي داشته باشد
حتي خودم را آماده كرده بودم كه بگويد
-مرتيكه ي عوضي ِ چشم حيض
با خودم گفتم:
-لعنت به اين بلوار كه چراغ قرمز ندارد.حداقل وقت بيشتري را مي توانستم پشت آن تلف كنم
بخش اعظمي از مسير را با دنده ي دو و يا سه رفتم.
پنجره را پايين داد. باد به موهايش افتاد .
صدبار خودم را تف و لعنت كردم كه چرا اين آينه ماشين را بزرگ و پهن نكرده ام.
باد داشت عطر داخل ماشين را كم مي كرد.درهمين فكرها بودم كه گفت:
-مرسي
-پياده ميشين
-آره، ممنون آقا
پانصدتومان داد و رفت. دلم هري ريخت پايين
شيشه را بالا دادم. به شامه ام متوسل شدم. پي در پي نفس عميق مي كشيدم.بوي عطر او هنوز داخل ماشين بود.
تازه به چراغ قرمز اول رسيدم...
 
 
مجتبي اصغري فرزقي (كيان)مشهد