کرمی که پروانه نشد/مصطفی محمدی
کرمی که پروانه نشد
نشسته است روی کاناپه و مدام پای راستش را تکان می دهد از این کارش حرصم در می آید منتظر است حرفم را بزنم و برود از طرفی باید زودتر حرف بزنم و از طرف دیگر نمی خواهم نسنجیده حرف بزنم کنار پنجره ایستاده ام و مثلا دارم به افق نگاه می کنم در حالی که به راحتی می توانم از داخل شیشه ببینمش ساعتش را نگاه می کند و این یعنی دارد دیر می شود افق، پرده و پنجره را رها می کنم و می نشینم رو به رویش می گویم:
«می دونم که شنیدی برای ثریا قراره خواستگار بیاد و وضعیت روحی مناسبی نداری شاید حس می کنی به عشقت خیانت شده یا حتی فکر می کنی که دنیا جای خوبی برای زندگی نیست می دونی پسرم عشق اتفاق قشنگیه ولی برای این قشنگی لازم نیست حتما انتهای قشنگی هم داشته باشه...»
حرفم را قطع می کند:
«بابا بزرگ اگه می خواین نصیحت کنین من برم به اندازه کافی از بابا شنیدم»
«نه خشایار جان نمی خوام نصیحت کنم»
«خب بفرمایید امرتون چی بود پس»
«هر کسی توی زندگیش حداقل یه بار عاشق می شه فقط می خواستم در مورد تجربه عشق حرف بزنم که...»
«هه یعنی میخواین بگین شما هم عاشق شدین؟ عاشق مامان بزرگ؟»
طرز نگاهش به شدت آزار دهنده است می گویم:
«کلا می خوام در مورد وضعیت عاشقی حرف بزنم و حالاتی که این طور موقع ها...»
«واسم تعریف کنید برام جالبه »
کماکان با شیطنت نگاهم می کند به پدرش لعنت می فرستم که مرا در چنین موقعیتی قرار داد یاد مادر بزرگ خدا بیامرزش می افتم و یاد کسی که عاشقش شده بودم
«بگید دیگه»
دوباره شروع کرده به حرکت دادن سریع پایش سینه پای راستش روی زمین است و پاشنه اش را به سرعت بالا و پایین می کند دستم را می کنم داخل ریشم و صورتم را می خارانم صدای خرط خرط ریش های زمختم بلند می شود دوباره ساعتش را نگاه می کند نباید بگذارم حرصی شود اشکان می گفت به نصیحت پدر مادرش گوش نمی کند و اگر من هم نتوانم نصیحتش کنم کار دست خودش می دهد می گویم:
«دختری که تو انتخابش کردی دختر خوبیه ولی...»
«ای بابا قرار شد نصیحت نکنی دیگه بابابزرگ ماجرا عشق خودتو واسم تعریف کن»
نفس عمیقی می کشم حالا نگاهش معصومانه تر به نظر می رسد می گویم:
«ماجرای خاصی نبود من قبل از ازدواج با مادربزرگ خدابیامرزت از یه دختری خوشم اومد ولی اون ایران نموند»
میگوید:
«یعنی تو رو ول کرد رفت؟»
«نه به اون معنی خب ما خیلی با هم رابطه نداشتیم»
«اصلا دیده بودیش؟»
عینکم را برمیدارم انگار دارد به گفتگویمان علاقمند می شود با گوشه آستین شیشه عینکم را پاک می کنم
«بعد از ابراز عشقم بهش یه بار دیدمش حدود پنج دقیقه ای طول کشید»
می گوید:
«یعنی قرار گذاشتین با هم ولی اون بعد پنج دقیقه رفت؟»
«نه اون شکلی نبود در واقع اومده بود مشهد خب چطور بگم وقت زیادی نداشت فقط یه مسیر کوتاه باهاش بودم که ببینمش یعنی از راه آهن تا خونه شون»
«هه واقعا؟»
نیشش تا بنا گوش باز شده انگار دارم جک تعریف می کنم اهمیتی نمی دهم به کرمی که روی برگ گل ارغوانی داخل گلدان نشسته نگاه می کنم میل زیادی به خوردن برگ ندارد خیره شده به سفره ی باز جلویش انگار او هم یاد گذشته ها افتاده باشد می گوید:
«خب چی شد توی اون پنج دقیقه کذایی»
نفس عمیقی می کشم و ادامه می دهم:
«خب من خیلی رویایی فکر می کردم براش کادو گرفته بودم خیلی حرفا بود که می خواستم بزنم»
«خب؟»
«خب اون پزشک بود و داشت توی اون پنج دقیقه برای من قرص می نوشت که بهتر بتونم رفتنش رو تحمل کنم»
خشایار نیشخند صدا داری می زند و دوباره پایش را تکان می دهد اما این بار با سرعتی کمتر
«چه بی شعوری بوده پس»
«بی شعور نبود فقط مهربون بود فقط و فقط مهربون بود یعنی منظورم اینه که مهربونی تنها حسی بود که نسبت به من داشت کلا دکترها همین شکلین برای هر کاری یه عکس العمل تعریف می کنند اگه بگی هوا سرد شده میگن خب لباس گرم بپوش اگه بگی گرم شده میگن پس کولر رو روشن کن»
به نوه ام نگاه می کنم در چشمانش رنگ تمسخر می بینم می نشینم روی لبه تخت و ریشم را می خارانم می گوید:
«همین؟ بعدش سعی نکردی دوباره ببینیش»
عینکم را بر می دارم و بدون اینکه پاکش کنم می گذارمش داخل جیب کتم نه حوصله دیدن خشایار را دارم نه کرم کوچکم را
«اولش لج کردم که هیچ قرصی نخورم بهش گفتم تا منو درست و حسابی معاینه نکنی داروهایی که گفتی رو نمی خورم گفت تلفنی می تونه معاینه کنه گفتم باید حضوری باشه و الا اعتبار نداره الان که فکر می کنم انگار یه جورایی داشتم بهش فشار می اوردم که راضی بشه دوباره ببینمش یه مدت که گذشت با خودم فکر کردم به فرض دوباره راضی بشه منو ببینه چه فایده وقتی دوباره شروع می کنه به معاینه کردن و دارو نوشتن...»
نفس عمیقی می کشم بدون عینک همه ی دنیا تار است حس خوبی دارم شاید بهتر باشد روزی چند ساعت را بدون عینک سپری کنم حس سبکی و سر گیجه می کنم بدون اینکه صدایی بشنوم ادامه می دهم:
«تلفنی معاینه کرد فکر می کردم وقتی معاینه بشم میفهمه که به دارو نیازی ندارم ولی نتیجه عکس داد توی سوالاتش در مورد حسی که به مرگ و خودکشی و این چیزا دارم پرسیده بود سوالهای دکترها هیچ وقت کامل نیست از نظر اونها یا طرف فلان علامت رو داره و باید فلان دارو رو بخوره یا نداره و نباید بخوره توضیح دادن همیشه بی فایده ست یه نسخه بلند بالا نوشت و برام فرستاد روزی که می خواست بره بهش زنگ زدم سرش شلوغ بود و گفت نمیتونه زیاد حرف بزنه بعدشم رفت از اون موقع به بعد دیگه هیچ خبری ازش نشد بعد رفتم و هر دو تا نسخه رو با هم گرفتم همه قرصهایی که گفته بود رو ریختم توی یه لیوان آب خوب همش زدم بعد رفتم روی پشت بوم لیوان رو گذاشتم رو به روم و زل زدم بهش دلم می خواست تا جرعه اخرشو سر بکشم نمیدونم چند ساعت طول کشید ولی همینطور خیره شده بودم به لیوان...»
چشمانم را باز می کنم خشایار و اشکان با نگرانی به صحبتهای دکتر گوش می کنند و هواسشان نیست که من به هوش آمده ام دوباره چشمانم را می بندم روی پشت بام نشسته ام با یک لیوان پر از آب و یک عالمه قرص حل شده قرصهایی که به این راحتی حل می شوند چطور می توانند مشکلات به این بزرگی را حل کنند باد می آید هر بار که صدای هواپیمایی را می شنوم حس می کنم داخلش حتما یک نفر هست که برای همیشه می رود توی ذهنم مجسم می کنم بعد از اینکه لیوان آب را بخورم چه خواهد شد ناخودآگاه خطاب به لیوان می گویم:
«هیچی»
خوردن و نخوردنش فرق چندانی به حال من ندارد و اگر او بفهمد اگر به فرض محال اتفاقی بیافتد و او بفهمد که من چه کرده ام بر می گردم داخل خانه مادرم نشسته و خیاطی می کند می گوید:
«اون چیه مصطفی شربته؟»
«آره»
لیوان را داخل سینک ظرفشویی خالی می کنم
«چرا ریختیش پس؟»
«زیادی شیرین شده بود»
چشمانم را باز می کنم ماسک روی صورتم است و چند تا سیم و شلنگ به دستم وصل کرده اند خشایار و اشکان از پشت شیشه نگاهم می کنند لبخند می زنم و چشمانم را می بندم.
صدای گنجشک می آید از خواب بیدار می شوم روی نیمکتی که جای تخت خوابم را گرفته بود می نشینم چند گنجشک روی درخت شاخه به شاخه می پرند انگار سر تقسیم یک کرم دعوایشان شده ان طرفتر پیرزنی کنار پیرمردی نشسته و به حرفهایش گوش می کند:
«گنجشک در آمریکای جنوبی نماد ارتباط این دنیا با دنیای دیگر است در این فیلم هم گنجشکها نماد...»
چند دقیقه ای می نشینم و به صورت پیرزن نگاه می کنم که با چه اشتیاقی به صحبتهای پیرمرد گوش می کند لبخند می زنم برمی خیزم و به سمت درختی که پر از آواز گنجشکهاست حرکت می کنم
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.