«چگونه آئورا را نوشتم» يادداشتي است كه كارلوس فوئنتس آن را به عنوان پيوست اثر داستاني خود «آئورا» آورده است، او در يادداشت خود مي نويسد: «بازماندگان كشتي مدوسا، آنگاه كه در كلكي بر آب سرگردان بودند، نخست كوشيدند مانند موجودات متمدن رفتار كنند. اما چون روز از پي روز گذشت و روزها به هفته‌ها پيوست و از پي هفته‌ها چيزي چون ابديت در رسيد، اسارت‌شان بر آب، پرده آداب‌داني را دريد و نخست نمك شدند، آنگاه موج، آنگاه كوسه: سرانجام، تنها از آن روي جان به در بردند كه يكديگر را دريدند. آنان، تا يكديگر را نابود كنند، به يكديگر نياز داشتند.» و اين مايه اصلي داستان «آئورا» و چه بسا مايه اصلي تمامي داستان‌هاي فوئنتس است. داستان كشتي مدوسا كه در تابلوي «طراده مدوسا» اثر ژريكو - نقاش قرن نوزدهم فرانسه - روايت شده است، كم و بيش با اين طرز تفكر همخواني دارد كه: «حقيقت از هر طرف به ما دندان قروچه مي كند. چيزي كه تهديدمان مي‌كند دروغ‌هاي ما نيست. چيزي كه تهديدمان مي‌كند حقيقت است كه سخت و صبور مثل الماس منتظر مي‌ماند و ما را به چرت زدن مي‌كشد، راضي مي‌كند، ما را با رضايت خاطر فتح مي‌كند و بر ما چيره مي‌شود.

اگر به حقيقت مجال بدهيم، نيست و نابودمان مي‌كند چرا كه حقيقت همان آغاز است و آغاز هيچ بود و هيچ همان مرگ است و مرگ دشمن ماست، بنابراين بهتر است كه با هم دروغ بگوييم وگرنه ناچار مي‌شويم تك و تنها دروغ بگوييم.»
«آئورا» داستاني سوررئال است و در آن جنبه‌هاي نمادين اشيا و اتفاقات مهم هستند، توضيح آنكه اين داستان ظاهراً ساده، تاويلي پيچيده دارد و اصلاً آنچه نشان مي‌دهد نيست.

شيوه فوئنتس در روايت داستان وقتي بر مبناي خطاب به قهرمان داستان قرار مي‌گيرد، كم و بيش توليدكننده فضاي صميمي است كه البته به مانند تمامي واقعيت‌هاي اين جهاني كاذب و دروغين است.
داستاني با اين سبك و سياق وقتي روايت سفري ذهني در دنيايي وهم آلود است، كم و بيش يكسري باورهاي ماليخوليايي را بازسازي مي‌كند: «... و نخستين بار بعد از سال ها خواب مي بيني، خواب تنها يك چيز، خواب دستي گوشت ريخته كه با زندگي به سوي تو مي آيد، فرياد مي زند كه بايد بروي، همه بايد بروند: و چون آن چهره با چشمخانه هاي تهي به چهره ات نزديك مي شود با فريادي فروخورده، عرق ريزان، بيدار مي شوي و دست هايي مهربان را احساس مي كني كه گونه ات را نوازش مي كند و لباني را كه زمزمه يي آهسته دارد، تسلايت مي دهد و مهرباني ات را مي طلبد...»
كارلوس فوئنتس در رمان«آئورا»دو گونه متفاوت در عالم نويسندگي را به هم پيوند داده است، اودر آغاز رمان خواننده‌اش را به فضايي دعوت مي‌كند كه يادآور فضاهاي باروك يعني تجسم بخشيدن به اشياء و حتي تجسم بخشيدن به عناصري از وهم و خيال و حتي مرگ است اما رفته رفته رگه‌هايي مدرن از دل وقايع سر بر‌مي‌آورند كه خواننده و شخصيت فليپه مونترو را بيشتر درگير ماجرا مي‌كنند.


نكته جالب توجه در رمان «آئورا» حضور مداوم خواننده در بطن اثر است، او با خلق شخصيتي ظاهرا محوري به نام «خانم كونسوئلو» به عنوان كسي كه علاقه دارد خاطرات پراكنده همسر مرحومش را به كمك فليپه مونترو جمع و جور كند، همواره از برادر زاده اش يعني «آئورا» مي‌گويد و آمدن قريب الوقوع او را نويد مي دهد و جوان مهمان را در تب و تابي غريب فرو مي برد كه شبيه به عشق است.

عنوان رمان «آئورا»از يك نظريه علمي برداشت شده است،نظريه اي كه مربوط به انعكاس يك انرژي در بدن است و روانشناسان با استفاده از آن شيوه زندگي و نوع احساسات فرد را جستجو مي كنند.


كارشناسان نظريه «آئورا» اعتقاد دارند كه اين پديده انعكاس ثبت كامل گذشته و حال و آينده ماست و اگر خواننده اثر با سر فصل هاي اين نظريه آشنا باشد به خوبي در خواهد يافت كه نويسنده او را به چه معجون گوارايي دعوت كرده است.
بر اساس اين نظريه شخصيت«آئورا» در رمان وجود خارجي ندارد بلكه انعكاس بخشي از وجود خانم كونسوئلو است كه آرام آرام رخ مي نماياند و روحيه اي جوان و پر طراوت را در كالبدي پير و از كار افتاده به نمايش مي گذارد، نمايشي حيرت آور كه ساخت و ساز آن فقط از نويسنده اي چون فوئنتس بر مي آيد.
سوال اين جاست كه وقتي قرار است «آئورا»به عنوان همزاد كونسوئلو به عنوان يك فاميل معرفي شود پس محروم بودن او از داشتن فرزند چه كمكي به روند اثر مي كند و اصولا تاكيد نويسنده بر اين موضوع ريشه در چه ضرورت هايي دارد؟ كونسوئلودر جاي جاي اثر به فليپه مونترو كه بر اثر تعريف و تمجيد هاي او ديگر عاشق شده است قول مي دهد كه در صورت باز يافتن سلامتي «آئورا»را به او معرفي مي كند در حالي كه درهيچ جاي رمان اثري از دلبستگي شديد او به اين شخصيت به عنوان يك برادر زاده مشهود نيست و حتي در دفترچه هاي خاطرات همسرش هم چنين چيزي وجود ندارد.

نكته ديگري كه ضرورت آن چندان لازم به نظر نمي آيد شغل همسرمرحوم خانم كونسوئلوست كه به عنوان سرهنگ معرفي شده است اما روند داستان نشان مي دهد كه او مي توانست هر شغل ديگري داشته باشد و سرهنگ بودن او كاملا يك انتخاب شخصي از سوي نويسنده بوده است.

رمان «آئورا» اثري است كه تاثيرش هيچ گاه از ذهن خواننده محو نمي شود و به زعم بسياري از منتقدان حوزه ادبيات داستاني بهترين كار فوئنتس به حساب مي آيد.

نحوه روايت اين رمان كه تلاشي براي به كار گيري خطاب به دوم شخص از زاويه ديد داناي كل است در نوع خود مثال زدني و قابل مطالعه است، روايتي كه گاه به روايت راوي جمع پهلو مي زند:«در ژرفاي پرتگاه تاريك،در روياي خاموش و در سكوت مي بيني اش كه به سويت مي خزد،در سكوت دست هاي بي گوشتش را مي جنباند،به سويت مي آيد تا آن كه چهره به چهره‌ات مي سايد و تو لثه‌هاي خونين،لثه‌هاي بي‌دندان بانوي پير را مي بيني و جيغ مي كشي و او ديگر بار دست جنبان دور مي شود و دندان هاي زردش را كه در پيشبند خون آلود ريخته است بر پرتگاه مي افشاند.جيغ تو بازتاب جيغ آئوراست، او پيش روي تو در رويايت ايستاده است و جيغ مي كشد،چرا كه دست كسي دامن تافته زردش را از ميان دريده است و آن گاه سر به سوي تو مي كند،نيمه هاي دريده دامنش در دست، سر به سوي تو مي كند و خاموش مي خندد، با دندان هاي خانم پير كه روي دندان هاي خود نشانده است و در اين دم، پاهايش،پاهاي عريانش تكه تكه مي شود و به سوي پرتگاه مي پرد....»

منبع: ایبنا، روزنامه اعتماد