سقوط معکوس/برگردان:علیرضا میرزایی
زن می گوید: "پدر! قسم می خورم شعر آهنگ خودم یادم نمی یاد."شصت و دو سال سن دارد و گوشه ی کاناپه با یک گیتار آکوستیک روی زانوهایش نشسته است. شوهر چهل و هفت ساله اش از آشپزخانه به پذیرایی می آید و می پرسد: "چیزی گفتی مامان؟"
با این که تا به حال صاحب 3 فرزند شده اند اما نزدیک به 10 سال است که مرد او را "مامان" و زن هم بالعکس او را "پدر صدا" می کند.
- یادم نمی یاد مصراع دوم این شعر چی بود.
- چی داشتی می خوندی؟
- "باید بی توجه باشی به من" الان 20 دقیقه است دارم تلاش می کنم شعرم یادم بیاد.
شوهرش که جرج نام دارد نگاهی به سقف می اندازد. "خب بزار ببینم." ریش نتراشیده ی خاکستری اش را می خاراند. "چیدن گل ها زیر باران؟" زن می خندد و انگشت هایش را روی سیم گیتار می کشد. "آفرین!"
- مصراع دو این بود: "زمانی که شروع می کند به باریدن." فکر می کنم چیزی درباره ی بارش روی گلبرگ ها بود.
لحظه ای بعد سرش را تکان می دهد و می گوید: "حتما همینه. چطور تونستم فراموشش کنم؟!" و شروع به نواختن نت های ساده با گیتار چوبی اش می کند. شعری را که خیلی سال ها پیش در جوانی اش سروده بود را می خواند. داستان یک دختر و پسر جوانی که در دشتی از گل های وحشی قدم می زنند. ناگهان باران سبک و گرمی شروع به باریدن می کند و آن ها به جای دویدن طرف پناهگاهی با همدیگر به چیدن گل ها ادامه می دهند و آن جا است که می فهمند عاشق شده اند.
***
زن می گوید: "پدر! از کمد نزدیک در یک چیزی به من می دی؟" مرد در حالی که برای انجام دادن خواسته ی زن خیلی علاقه نشان می دهد، سریع از روی صندلی راحتی اش بلند می شود. "چی می خوای مامان؟" اما لحظه ای بعد با دیدن حالتی در صورت زن روی صندلی اش می افتد. حالتی که از آن تنفر دارد. حالتی که اگرچه اغلب اوقات با آن روبرو می شود اما هنوز برایش دردآور و غیرقابل تحمل است. حالتی سرشار از سرگردانی و گیجی. زن در حالی که روی صندلی اش آرام می گیرد جواب می دهد: "یادم رفت چی می خوام؟"
- اشکال نداره یادت می یاد.
هر دو، صندلی های راحتی اشان را روبروی تلویزیون قرار داده اند. زن به ندرت تلویزیون تماشا می کند. بعد از چند دقیقه سکوت سرشرا به طرف مرد می چرخاند و می پرسد: "اگر یک روز چیزی یادم نیامد، چه کار کنیم؟!"
- دکتر گفته از این بدتر نمی شه.
- اما اگه شد چی؟ اگه یک روز از خواب بیدار شدم و همه چی را فراموش کردم، چی؟
مرد دستشرا به طرف میز کوچکی که بین صندلی های راحتی اشان قرار دارد می برد و دست زن را نوازش می کند. "اون موقع خودم همه چی رو به یادت می یارم." زن لبخندی می زند و آن حالت عذاب دهنده در صورتش محو می شود.
بالای تلویزیون، روی دیوار تعداد زیادی عکس از تمام فامیل زن چسبانده شده است. از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها گرفته تا بچه ها و نوه ها. همه و همه آن جا هستند. اگرچه فاصله ی عکس ها آن قدر زیاد است که به سختی دیده می شود اما او بی توجه به تلویزیون به آن ها خیره شده است.
- پاهایم یخ کرد. می شه یک پتو از کمد نزدیک در به من بدی.
***
زن می پرسد: "باک ماشین را پر کردی؟" حالا 67 سال سن دارد و در 48 سالگی سیر می کند. "وقتی راه افتادیم دوست ندارم برای بنزین زدن نگه داریم." مرد چند لحظه ای به زن خیره می شود و سرش را به بالا و پایین تکان می دهد. بعد هم به سمت تلویزیون برمی گردد.
- مثل این که دوست نداری جوابم رو بدی.
- نمی دونم درباره ی چی داری حرف می زنی مامان.
- باک ماشین. پرش کردی؟
مرد آهی می کشد و صدای تلویزیون را قطع می کند. برنامه ای درباره ی اقوام باستانی در کشور پرو. همیشه دوست داست خرابه های تمدن اینکاها در ماچوپیچو را ببیند. اما از چند سال پیش پذیرفته بود که نمی تواند به این آرزویش برد. "چرا باید باک ماشین رو پر کنم؟! ما که به جز بقالی اون هم هفته ای یکبارجای دیگه ای نمی ریم." زن سرش را به اطراف تکان می دهد و با خنده می گوید: "بعضی وقت ها واقعا خرفت می شی. دره ی بزرگ."
- دره ی بزرگ؟!
- فردا داریم می ریم اونجا.
- مامان! 15 سال پیش رفتیم اونجا.
زن انگشتش را برای اصلاح حرف های مرد بالا می آورد. لحظه ای مکث می کند و با چشمهایی حیران به نقطعه ای نامعلوم خیره می شود. در نهایت انگشتش را روی لب بالایی می گذارد. "اما من ..." مرد به صورت زن نگاه می کند. صورتش عاری از هر گونه احساس و یا نشانه ای از تفکر است. سفری که به "دره ی بزرگ" داشتند را به یاد می آورد. سفری که بلافاصله بعد از بازنشستگی رفته بودند. بازنشستگی از کارخانه به علت عدم توانایی.
در اولین روز بی کاری، تمام اوراق قرضه و سهامی که داشتند را فروخت و یک کاروان خرید. تمام کشور را درطول 3 سال دور زدند و اولین جایی که رفتند "دره ی بزرگ" بود. به مسافرتشان "ماجراجویی بزرگ" می گفتند. زمانی که هر دو احساس خیلی جوان بودن می کردند.
مرد صدای تلویزیون را وصل می کند. طبق تمام دقایق در تمام روزهایش سعی می کند همزمان با ضربان قلبش نفس بکشد.
زن می پرسد: "شنیدم اونجا قاطر داره که می تونی باهاش تا پایین دره بری. فکر می کنی حقیقت داشته باشه؟" دستش روی میز کوچکی که بین صندلیهای راحتی اشان قرار دارد آرام گرفته و مرد آن را بین انگشتانش می فشارد. تصور می کند؛ زن سوار بر قاطری درحال بالا و پایین رفتن از سنگ ها و صخره ها است و موهای قرمز نسبتا تیره اشدر نور خورشید بیابان می درخشد.
- حتما حقیقت داره عزیزم.
***
دستی شانه های مرد را که در خواب است تکان می دهد. از خواب می پرد و نگاهی به ساعت می اندازد. نزدیک 4 صبح. "چیزی شده مامان؟" زن جواب می دهد: "باید چیزی بهت بگم." شصت و هفت ساله شده و در 31 سالگی سیر می کند. مرد از جایشبلند می شود و آباژور را روشن می کند. زن می گوید: "امروز وندل تربر لب هایم را بوسید."
- وندل تربر؟!
- داشتیم ناهار می خوردیم که اینطوری شد.
چشم هایش را پایین می اندازد و به پتو خیره می شود. "قبلا هم این کار رو کرده بود." جرج این جملات و گفتگو را به یاد می آورد. چندین و چند سال پیش، زن دو سه ماهی برای کمک در کارخانه کار می کرد تا برای خرید اولین خانه اشان پول جمع کنند. و این مساله همان زمان اتفاق افتاده بود.
- یک چیز دیگه جرج. فکر می کنم یک چیزی بین ما درست نیست. انگار تو دیگه برای من ارزش قایل نیستی.
- ولی این طوری نیست. من برات خیلی ارزش قایلم.
- اینجوری به نظر نمی رسه.
زمانی که موضوع تربر پیش آمد مرد به گونه ی دیگری رفتار می کرد. به دلایلی، عادت کرده بود به او بی توجهی کند. بدون این که متوجه باشد کاملا رهایش کرده بود. در قضیه ی تربر زن گفته بود: "برای مدتی به وندل تربر علاقه مند شده بودم. امروز او هم نشون داد احساس مشابه ای به من دارد. دارم این حرف ها را بهت می گم چون دوستت دارم. فقط می خوام بدونی مردهایی هستند که طوری با من رفتار می کنند که من دوست دارم. می فهمی؟"
زن کاملا شانس آورده بود. مرد می توانست عصبانی بشود و به او بگوید: "فاحشه." حتی می توانست طلاقش بدهد. زن زندگی اش را روی بوسه گرفتن از مرد دیگری شرط بسته و برنده شده بود. جرج به جای عصبانی شدن، بازوهای او را بین دست هایش گرفت و بعد از آن قضیه رفتارش با زن روز به روز بهتر و بهتر شد.
سپس اتفاقی شگفت انگیز روی داد. هر اندازه که مرد مهربان تر می شد و بیشتر تلاش می کرد تا او را خوشحال کند زن هم به تلافی بهتر و مهربان تر می شد. تا آن جا که این قضیه تبدیل به نوعی مسابقه شد تا مشخص شود کدام یکی برای دیگری همسر بهتری می تواند باشد و بیشترعشق می ورزد.
مرد می خندد و او را در آغوش می گیرد. "قول می دم رفتارم رو بهتر کنم." زن می پرسد: "درباره ی چی داری حرف می زنی؟" نگاهش را پایین می اندازد و متوجه می شود که زن به ساعت شده است.
- ساعت 4 صبح، چه کار داری می کنی؟
- هیچی. نتونستم بخوابم.
- به هرحال آباژور رو خاموش کن. سعی کن حتما خوابت می بره.
به پشت دراز می کشد و بعد با عصبانیت پشتش را به مرد می کند. دقایقی طولانی به او خیره می ماند و در نهایت آباژور را خاموش می کند. سپس چشمانش را که می سوزند در تاریکی فرو می بندد.
***
با چشم هایی که تنگ کرده و انگار از آن ها آتش می بارد می پرسد: "مطمئنم که تو حلقه ی من رو دزدیدی، بگو کجا گذاشتی؟" زن 68 ساله شده و در 23 سالگی سیر می کند.
- نمی دونم کجاست مامان؟! آروم باش تا با هم دنبالش بگردیم.
مرد در آشپزخانه با پاهایی لخت کنار تکه های فنجان شکسته که کف آشپزخانه پخش و پلاشده، ایستاده است.
- دروغ گو.
جیغی می کشد و ظرف میوه خوری را بر می دارد. مرد تصور نمی کرد، زن قادر باشد این چنین صدایی از خودش دربیاورد. دست هایش را روبروی صورت بالا می آورد. "مامان خواهش می کنم دیگه چیزی به طرفم پرت نکن."
- من مامانت نیستم پیرمرد کثیف.
- من رو نمی شناسی. جرجم.
زن ظرف میوه خوری را چنان محکم سرجایش می کوبد که می شکند: "تو جرج من نیستی پیرمرد کثیف. تو من رو به روز اینجا نگه داشتی و همه ی پول هام رو دزدی. حالا هم حلقه ی ازدواجم رو برداشتی."
- من خودم اون حلقه رو بهت دادم هیچ وقت هم ازت پس نمی گیرم.
زن به نفس نفس افتاده است. اشک در چشمانش حلقه می زند. گریه اش بیشتر از هر چیز دیگری قلب مرد را می آزاد.
- خواهش می کنم. بس کن.
زن ناگهان می چرخد و از آشپزخانه خارج می شو. صدای به هم خوردن درب خانه به گوش می رسد. از ترس این که به خودش آسیب برساند، مرد روی تکه های فنجان خرد شده به دنبالش می دود. سال هاست که ندویده. احساس می کند قلبش بزرگ شده و در سینه اش باد کرده است. او را در حالی که در جویی پر از لجن افتاده پیدا می کند. سعی می کند بلندش کند که زن صورت مرد را چنگ می اندازد و به سینه اش مشت می کوبد. اما مرد فقط او را در حالی که پر از لجن سرد است در بغل گرفته.
به محض این که دست از کتک کاری برمی دارد، بدنش شروع به لرزیدن و پیچ و تاب خوردن می کند. مرد کمکش می کند تا روی پاهایش بایستد و باهم به خانه برمی گردند.
دقایقی بعد وقتی آب گرم ازدوش سرازیر می شود، مرد کنار زن ایستاده و کمکش می کند تا زیر دوش بچرخد. لجن از روی موها و پوست سفیدش همراه آب به پایین سر می خورد و کف حمام با دایره های صورتی رنگ خون که از کف پای مرد جاری می شود، در هم می آمیزد.
***
دختر 16 ساله است و پیرمرد باز هم به او خیره مانده است. ولی دختر همانند همیشه به او توجهی ندارد. او چیزهای مهم تری برای فکر کردن دارد تا این که به پیرمردی عصبی و همیشه گریان توجه کند.
می داند که امروز جرج می آید تا از او خواستگاری کند. در حالی که چند هفته قبل از خواهرش خواستگاری کرده و جوابی نگرفته بود.
می توانید نسخه ی اصلی داستان به زبان اصلی را در آدرس زیر مطالعه کنید.
http://www.eastoftheweb.com/short-stories/ubooks/backfall879.shtml
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.