شب ماه جولاي/استيگ كلاسون/برگردان:مریم جواهری
يك شب ماه جولاي موقع غروب، يك كشاورز اِسمولندي از خانه بيرون مي رود.
او روي پله هاي سيماني ورودي خانه ايستاده و به جنگل نگاه مي كند. بيرون تقريباً تاريك و كمي سرد است و كشاورز فقط با جوراب آنجا ايستاده و پشه اي توي گوشش وز وز مي كند.
او يك كشاورز معموي اسمولندي است، روي يك پله هاي دم در معموليِ يك خانه معمولي اسمولندي چند مايلي شمال امابودا Emmabuda در يك شب معمولي ماه جولاي و پشه اي كه در گوشش وز وز مي كند، يك پشه معمولي. اما كشاورز چيز عجيبي مي بيند، او يك روشنايي ثابت عجيب را از آن پايين از حاشيه جنگل مي بيند، از پايين دست جاده روستا، و هنگامي كه كشاورز پشه مزاحم را از خود دور ميكند، علاوه بر آن صداي عجيبي هم بگوشش مي رسد.
براي همين كشاورز پاهايش را توي دمپايي هاي چوبي اش فرو مي كند و به طرف آن روشنايي غيرعادي راه مي افتد.
كسي آنجا آتش روشن نكرده و نور از يك فانوس هم نيست.
كشاورز با قدمهاي آهسته به آن روشنايي ناآشنا نزديك مي شود و وقتي نزديك تر مي شود، صداي موزيك مي شنود. او به صدا گوش مي دهد و بر سرعت قدمها مي افزايد، چيزي آشنا در آن صداي ناآشنا وجود دارد.
بالاخره وقتي كه كشاورز متوجه مي شود كه نور و صدا از كجاست، متعجب مي ماند روي يك تنه بريده درخت، در حاشيه جاده روستا يك تلويزيون كوچك قرار دارد و روي ميزي كه سابقاً مخصوص شيرهاي آماده فروش او بود، مردي نشسته و به تلويزيون خيره شده.
مرد غريبه وقتي كشاورز را مي بيند، بدون اينكه چشم از صفحه تلويزيون بردارد، مي گويد: عصر بخير. بياييد بنشينيد. نه به خاطر اينكه تلويزيون برنامه خاصي داره، هوا هم كه سرده و اينجا پشه هم داره، ولي بياييد بشينيد.
كشاورز كه واقعاً نمي داند مرد چه مي خواهد بگويد، خودش را روي ميز شيرفروشي جا مي دهد.
پس از لحظه اي مي گويد: عصر بخير، عجب شما اينجا نشستين وتلويزيون تماشا مي كنين.
مرد غريبه مي گويد: بله. اميدوارم از كار من ناراحت نشده باشين. من ميدونم كه اين ميز شيرفروشي شماست.
كشاورز مي گويد: همينطوره. ولي خيلي وقته كه من ديگه ازش استفاده نمي كنم شما مي تونين با خيال راحت روش بشينيد. من فكر كنم كه اين با باطري كار مي كنه.
مرد غريبه مي گويد: آره با باطري كار مي كنه. ژاپنييه. اون ژاپنياي لعنتي از عهده ش برميان.
كشاورز شمرده مي گويد: ژاپني ها از عهده چي برميان؟ اين يه برنامه بدرد نخوره.
مرد غريبه مي گويد: اونا مي تونن تلويزيوناي ارزون بسازن،اونا ميتونن ژاپنيا، اما من نمي تونم كانال دو رو بگيرم.
كشاورز مي گويد: تلويزيون منم نمي گيره. شما هميشه اينطوري بيرون تو هواي آزاد مي نشينيد و تلويزيون تماشا مي كنين؟
مرد غريبه مي گويد: اين اولين بارمه. من تلويزيونو تو يه لاتاريِ اِل بوروي اِمابودا، ارزون خريدم. از يه يوگسلاو يا يه تُرك كه اونو تو لاتاري برده بود. به هر صورت اون، اينجوري گفت: راست و دروغش با اون كشاورز مي گويد: اين تقريباً جالبه كه آدم اينجوري بشينه بيرون و تلويزيون ببينه.
مرد غريبه مي گويد: آره، بدك نيست. هر چند كه هوا ديگه گرم نيست و پشه هام اذيت مي كنن اينجا پشه خيلي زياده.
كشاورز مي گويد: آره، ما هميشه خيلي پشه داريم. ولي عادت نداريم اينجوري بشينيم بيرون و تلويزيون تماشا كنيم.
مرد غريبه مي گويد: منم عادت ندارم، ولي گفتم ببينم چه حس و حالي داره بعدشم، مي خواستم وسط رانندگي يه استراحتي كرده باشم. من تقريباًهمه ش پشت فرمونم.
كشاورزي مي پرسد فروشنده ايد؟
مرد غريبه مي گويد: آره، يه جورايي. شما رنگي دارين؟ منظورم تلويزيونه.
كشاورزي مي گويد: نه، من رنگي ندارم.
مرد غريبه مي گويد: اين برنامه رنگي پخش مي شه. برنامه ش چنگي به دل نمي زنه، ولي تصويرش خوبه.
كشاورز مي گويد: تصويرش خوبه، عجب، چه چيزاي شكار خوبي آدم تو لاتاري مي بره.
مرد غريبه مي گويد: اين حرفي بود كه اون مَرده زد. يوگسلاو يا ترك يا هر چي كه حالا اون بود در هر صورت من اونو ارزون خريدم.
كشاورز مي گويد: هر چقدر هم كه آدم يه تلويزيونو ارزون بخره، فكر مي كنم ارزش تلويزيون به برنامه ش باشه.
مرد غريبه مي گويد: اينجور برنامه ها رو كه حرفشو نزنيم.
كشاورز مي گويد: خوب، من ديگه بايد برم خونه.
مرد غريبه هم مي گويد: منم بايد راه بيفتم. اينجا واسه اينكه بشيني و تو هواي آزاد تلويزيون نگاه كني، خيلي سرده و پشه م كه زياده. راستي، ما تا قبل از آمدن تلويزيون، تو اين مملكت چه كا مي كرديم؟ منظورم شباس.
كشاورزي مي گويد: مي خوابيديم. من مطمئنم كه مي خوابيديم.
مرد غريبه تلويزيون را خاموش مي كند و آنرا داخل ماشينش مي گذارد. كشاورز تا دم ماشين همراه او مي رود.
مرد غريبه مي گويد: خوب، شب بخير از ديدنتون و حرف زدن باهاتون خوشحال شدم. در هر صورت آدم بايد اعتراف كنه كه ژاپنيا مي تونن.
كشاورز مي گويد: معلومه كه ميتونن،شب بخير.
كشاورز لحظه اي به ماشين مرد غريبه كه دور مي شود، نگاه مي كند و پس از آن سرماي شب را احساس مي كند. او با عجله به طرف خانه اش مي رود. بالاي پله هاي ورودي دمپايي هاي چوبي اش را درمي آورد و به طرف آشپزخانه راه مي افتد.
روي ميز يك فنجان قهوه خوري مي گذارد و قهوه جوش را روي اجاق.
كنار ميز آشپزخانه مي نشيند و جاي نيش پشه ها را مي خاراند.
زن كشاورز توي آشپزخانه سرك مي كشد و مي گويد: چكار مي كني.
كشاورز مي گويد: فكر كردم يه فنجون قهوه بخورم يخ زده م.
زنش مي پرسد: نمي خواي تلويزيون تماشا كني؟
كشاورز مي گويد: نه، برنامه ش خيلي مزخرفه.
زنش مي گويد: تو از كجا مي دوني؟
كشاورز مي گويد: من الان بيرون، تو حاشيه جاده بودم.
زنش مي گويد: خوب، اين چه ربطي به حرف من داره.
كشاورز پس از مكثي كوتاه مي گويد: نه، هيچي.
زنش مي گويد: از وقتي كه ما گاوارو فروختيم، تو خيلي عجيب غريب شده ي
كشاورز مي گويد: نه، من طوري نشده م ولي همه چيزاي ديگه عجيب شده ن.
زن به شوهرش نگاه مي كند.
كشاورز مي گويد: ژاپني ها مي تونن.
زن مي گويد: ژاپني ها چي رو مي تونن؟
كشاورز مي گويد: هيچي ... هيچي. تو برو تلويزيون نگاه كن تا منم بعد كه قهوه م داغ شد، بيام.
زنش مي رود.
كشاورز يك فنجان قهوه براي خودش مي ريزد.
ـ پس من بالاخره مجبورم اين برنامه مزخرفو ببينم، او با خودش نجوا مي كند، همه شو ژاپني هاي لعنتي پدرسوخته!
از مجموعه – بهتر از اين نمي شود گفت: 1976
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.