من تو را نمي كشم. عليرضا ميرزايي. بهار 1391
ناصر همیشه دوست داشت یکی مثل "هیتمن" باشد. قد بلند، خوش تیپ و کاملا تاس. با یک دست کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و کراوات قرمز. البته با یک جفت کلت اتوماتیک طلایی.تصور می کرد؛ یک آدم حرفه ای هیچ وقت درگیر احساساتش نمی شود. تا این که چند شب قبل نشسته بود روبروی تلویزیون و فیلم "هیتمن 5" را تماشا می کرد. یک ژنرال روسی داشت هیتمن را برای ماموریت جدیدش راضی می کرد. اما او با لباس خواب، در حالی که دست هایش را پشت گردن قفل کرده بود لبه ی تختخوابی در یک اطاق کوچک با دیوارهای سیمانی نشسته بود.
ژنرال روسی چند بار عرض اطاق را با قدم های بلند و بی صدا طی کرد و دوباره دست به سینه روبروی هیتمن ایستاد. "تو برای این کار آموزش دیدی، البته با پول ما." ژنرال لحظه ای بی حرکت ایستاد و بعد ادامه داد: "وقتی با اون دختره فرار کردی، سازمان دستور قتلت رو صادر کرد اما من مخالفت کردم چون تو بهترین بودی. تا این که لشت رو مست مست کنار خیابون پیدا کردن. همون موقع هم سازمان می خواست تو حذف بشی که من قول دادم برمی گردونمت و برت گردوندم. حالا اینجا نشستی و میگی دیگه کار نمیکنی! اینطوری دلیلی برای زنده موندنت باقی نمیمونه. چرا نمیگی چه مرگته؟"
هیتمن بدون این که تکانی بخورد با صدایی خیلی آرام به ژنرال جواب داد؛ "زنم ترکم کرده."
ناصر صدای تلویزیون را چند درجه بلند کرد و فیلم را به عقب برگرداند ولی باز هم همان جواب را شنید. در نهایت دستگاه دی وی دی و تلویزیون را خاموش کرد و کنترل ها را انداخت روی کاناپه. "مرتیکه ی احمق! باید بره رییس جمهور آمریکا رو بکشه، می گه زنم ترکم کرده. یک کم حرفه ای باش."
از جا بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. یک بطری آب یخ زده از فریزر بیرون آورد و با یک لیوان برگشت به اطاق خواب.
بطری و لیوان را روی میز کنار تختخواب گذاشت و به پشت دراز کشید. انگشت هایش را زیر سر در هم قفل کرد و نفسش را با صدا بیرون داد. به یاد شب هایی که روی تختخواب احساس کمبود جا و نفس تنگی می کرد افتاد. چند بار پاهایش را تا جایی که می توانست باز و بسته کرد و پوزخندی زد.
فضای اطاق برای لحظه ای، کمی روشن شد و سپس لرزش گوشی را روی قفسه سینه اش حس کرد. آن را از جیب لباس خوابش بیرون آورد و روبروی صورتش گرفت. پیامکی از طرف یک شرکت لوازم آرایشی بود که پس از خواندن خط اول، حذفش کرد و به قسمت صندوق ورودی رفت.
"سلام آقای علیزاده. صبح تو اداره مشکلتون رو که گفتین تا همین الان به فکرتونم. خوشحال می شم کمکتون کنم. راستی این شماره ام رو هیچکی نداره."
"این هم شماره تلفن و آدرس اون مرکز مشاوره ای که گفتم. تلفنی 24 ساعته جواب میدن."
"داداشی ببخشید. یک کم تندروی کردم. خودت بهتر می دونی چه کار کنی."
"سلام ناصر. بچه ها برای جمعه بعد از ظهر، زمین چمن کرایه کردن، اومدی اون یک جفت کفش اضافه ات رو هم بیار، دمت گرم. راستی جک باحال داری بفرست."
"پسرم از خر شیطون پیاده شو برو دنبال زنت، فردا می شه یک هفته. راستی اصلا حال بابات خوب نیس. هنوز چیزی بهش نگفتیم. اگه خواستی زنگ بزن پاشم بیام اونجا."
"ناصر خان، سلام. من هم مثل داداشت. باور کن خواهرت این روزا به خاطر وضعیت شما اصلا حالش خوب نیست. ناراحت نشی ولی من یک مرکز مشاوره ی خوب می شناسم."
"داداشی یک وقت پا نشی بری دنبال اون دختره ی لوس. بزار چند روز خونه ی مامانش بمونه تا حالش جا بیاد."
"آقا ناصر، سلام بابا. دیروز یک چیزایی از مهران شنیدم. خیلی خجالت کشیدم، هر چی نباشه دامادمون دیگه. باید مواظب زندگیت باشی. راستی بابا، مهران قول گرفته به کسی چیزی نگم."
"ناصر جان، برادر گلم! مژگان دختر خوبیه به خدا. این کارت ناشکریه. من خواهر بزرگترتم، خیر و صلاحت رو می خوام. هر چی دیرتر بری سراغش سختت می شه ها. مواظب خودت باش، خبرم کن."
"سلام دایی. خوبی؟ من هفته ی دیگه امتحانام تموم می شه می خوام بیام اونجا، مامان نمی زاره. میگه سرتون شلوغه. زنگ بزن باهاش حرف بزن. راستی به خانم دایی مژگان سلام برسونید. بای."
"پسرم، به خاطر یک جر و بحث ساده که آدم نمی زاره زنش بره خونه ی باباش. من و بابات هم همیشه با هم حرفمون می شد خودت که یادته. راستش من زنگ زدم به مژگان. بدش نمی یاد بری دنبالش."
"آقا ناصر نیومدین طرف ما. قرار بود یک روز با خانواده تشریف بیارین. عیال کچلم کرده. همش می پرسه چرا اینا نمی یان؟ میگه تا شما نیاین، ما هم نمیریم."
"یک روز یک زنه می ره پیش روانشناس میگه ببخشید آقای دکتر، بچه ام خاک بازی می کنه. دکتر میگه خاک بازی برای بچه ها بازی بدی نیست. زنه می گه من مشکل ندارم زنش خیلی ناراحته."
ناصر پوزخندی زد و گوشی را روی سینه اش گذاشت. دست هایش را به اطراف باز کرد و چشم هایش را بست. برای یک لحظه تصمیم گرفت به مشاوری که مهران معرفی کرده بود زنگ بزند.اما بعد از چند لحظه فکر کردن از خودش پرسید؛ "بهتر نیست به خود مژگان زنگ بزنم؟!"
نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت. ساعت از دو نصف شب هم گذشته بود. دستش را دراز کرد و آباژور روی میز کنار تختخواب را روشن کرد. بعد یکباره از جا بلند شد و در حالی که سرش را می خاراند به طرف پنجره رفت و پرده را کنار زد. صورتش را به شیشه ی خنک پنجره چسباند و برای لحظاتی چشم هایش را بست.
چند دقیقه بعد لبه ی تختخواب نشسته و دست هایش را پشت گردن قفل کرده بود. به مژگان زنگ زد اما همراهش خاموش بود. می دانست اگر به خانه اشان زنگ بزند باید یک ساعت به پدرزن و مادر زنش توضیح و تفسیر بدهد و در عوض نصیحت و غرغر گوش کند.
آخر سر و پس از کمی فکر کردن برایش پیامک فرستاد؛ "اگه من هیتمن بودم و ماموریت داشتم تو رو بکشم هیچ وقت این کار رو نمی کردم حتی اگه اونا من رو می کشتن."
بعد آباژور را خاموش کرد و روی تختخواب دراز کشید. چشم هایش را بست و سعی کرد بخوابد. اما حدود نیم ساعتی که گذشت و چند باری پهلو به پهلو شد فهمید قرار نیست خوابش ببرد. دست دراز کرد و بطری آب را برداشت. یخش تقریبا آب شده و سطحش پر از قطرات سرد بود. دو سه جرعه ای با بطری نوشید و بعد از بستن درپوشش، آن را گذاشت سر جایش.
خواست دوباره روی تخت دراز بکشد که نور صفحه ی گوشی اش، دوباره اطاق را روشن کرد. پیامکی از طرف مژگان بود؛ "من هم باهات هر جای دنیا که می گفتی می اومدم. به شرطی که اون سایه ی 24تایی که قولش رو داده بودی برام بخری."
معاصران با همت و تلاش جمعی از داستان نویسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت آقای موسی زاده که از داستان نویسان موفق و جوان اين شهر هستند برگزار ميگردد. هر يك از شما عزیزان می توانید داستان های کوتاه خود را به ایمیل m.moaseran@yahoo.com ارسال کنید. لازم به ذکر است داستانهایی که دارای کیفیتی مناسب باشند به همراه نقدشان در وبلاگ درج می شوند.